یهو انگار از همه چی کنده شده باشم انگار در اعماقی خالی شناورم، دور تا دورم خالی، که هیچ چیز نیست، قرار نیست هیچ چیز بشود، دورتادورم دور است، جای دوری افتاده ام، افتادنم درد دارد، دردی بی تسکین، استخوانهایم درد می کند، تا مغز استخوانم، توی سرم یکی می گوید نه هیچ چیز تو را تسکین نمی دهد، توی دلم هیچکی هیچی نمی گوید... رفته ام دور، نشسته ام توی دل خودم، درد می کشم، امروز توی شلوغ پلوغی آرایشگاه نشسته بودم زل زده بودم توی آینه دختره کناردستیم درآمد بهم گفت چه قدر آرامی... گفتم خسته ام... نگفتم دارم درد می کشم... در اعماقی دور دارم درد می کشم، توی سرم می گویم قرار هیچی نیست، قرار هیچی نبود، می گویم باید از این اعماق بروم کتابهای درس و مشق دانشگاهم را بخرم تا چشم به هم بزنم امتحانهای پایان ترم شروع شده است... توی دلم هیچی نمی گویم...

+  بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۳   افسانه 

و از بزرگترین خوشی‌های زندگی‎؛ خریدن جوراب‌های راه‌راه رنگی است، پوشیدن جوراب‌های تمیز تازه شسته، به آرامی گرم شدن پاهای یخ‌زده با جوراب‌های بافت زمستانی، نگاه کردن توی آینه به پاهای قاب گرفته در جوراب‌های بلند نازک، نشستن در مهمانی و پا روی پا انداختن با جوراب‌های توری مشکی، دامن میدی با جوراب‌شلواری رنگی و کفش عروسکی، زنانگی با جوراب‌های گیپور نقش‌دار چیتان پیتان، ذوق‌زدگی با جوراب‌های چهارخانه سبز و قرمز، گلدار، چه می‌دانم، از این‌ها که خرس و گوزن و روبان و پاپیون دارند، اوه... از بزرگترین خوشی‌های زندگی داشتن هزار جفت جوراب است...

 

+  چهارم بهمن ۱۳۹۳   افسانه 

ظرف‌های باشکوهی بودند،کریستال‌های رنگی تیره، سبز و قهوه‌ای و طلایی، کار دست، زیر نور چراغ‌های فراوان مغازه می‌درخشیدند، ظرف‌های پایه‌دار، آجیل‌خوری، شکلات‌خوری، میوه‌خوری، گفتم حتما به چه گرانی، جراتم اندازه بزرگ‌هایش نبود، دست بردم یکی از کوچک‌ها را بردارم، به قاعده دو کف دست، چه سنگین بود، مچم توان یک‌دستی برداشتنش را نداشت، به سبک همه مغازه‌های لوکس اتیکت و قیمت نزده بودند، پرسیدم: این کوچکه چند؟ 560 هزار تومان بود، این همه پول را می‌دهند جای ظرف‌های به این باشکوهی؟ با این همه شکوه برق‌برقی راحتند؟ آدم با این ظرف‌ها رودربایستی‌اش می‌شود، وقتی میوه می‌چینند توی یکی از اینها بوی پرتقال را هم می‌شود فهمید؟ سرم را بردم نزدیک، دور شدم، هی نگاه کردم، خیلی باشکوه بودند، زرق و برق داشتند، باکلاس بودند، ولی قشنگ نبودند، راحت نبودند، صمیمیت نداشتند با آدم، دلم یهو چینی‌های قدیمی آن مغازه دست‌دوم فروشی بازار شاهزاده فاضل یزد را خواست...

 

+  هفدهم دی ۱۳۹۳   افسانه 

من همیشه توی خانه تنهام، عصرهام به تنهایی شب می‌شوند، شب‌هام به تنهایی می‌گذرند، تنهایی چیز ساکتی است، از تنهایی لیوان چای‌ام را برمی‌دارم می‌برم جلوی تلویزیون صداش را درمی‌آورم که خانه ساکت نباشد، آدم‌های سریال ترکی با هم دعوا می‌کنند، در حق هم بدی می‌کنند، همدیگر را گول می‌زنند، فریاد می‌کشند، گریه می‌کنند، کلک می‌زنند، دل می‌شکنند، نقشه می‌کشند، عشق می‌دزدند، و من هر چه بیشتر توی شانه‌هایم فرو می‌روم و فقط دلم می‌خواهد سرم را قایم کنم توی آن شانه‌هایی که به من بگویند این بدی‌ها همه‌اش فیلم است... 

 

+  چهاردهم دی ۱۳۹۳   افسانه 

دختر سر به زیری بودم همه عمر، مدل آرامی داشتم، مدل از مد افتاده دهه‌های رفته، مدل دخترهایی که توی عکس‌های خانوادگی و دسته‌جمعی آلبوم‌های مقوایی همیشه آن گوشه و آن پشت نیمی از صورتشان نمی‌افتاد و آن نیمه دیگر هم بین بقیه حیران به دوربین نگاه می‌کرد، نیمی از من پنهان بود و نیم دیگرم حیران و آرام، مدلم این‌ جوری بود، سال‌ها این مدلی گذشت... به نظر تو چی شد که دختره از آن گوشه عکس قدیمی قهوه‌ای سه‌چار دهه پیش آمد بیرون، همان جور آرام و حیران دور ایستاد و یک مدلی که هیچ‌کس تا حالا ندیده سر به هوا شد... 

+  بیست و دوم آذر ۱۳۹۳   افسانه 

مطالب قدیمی‌تر