X
تبلیغات
این‌ها را نمی‌گویم

يهو از پشت میز بلند مي‌شوم، چند لحظه مي‌ايستم دور تا دور تحريريه را نگاه مي‌كنم، همه خبرنگارها و همكارهايم را، كسي حواسش نيست، من دارم از چيزي مي‌لرزم، از حالي كه مي‌لرزد، راهم را مي‌گيرم صاف از در تحريريه مي‌روم توي محوطه، در ايوان گرم  ِ سر ظهر با عجله موبايلم را از جيب مانتوم درمي‌آورم، ايستاده‌ام جلوي باد داغ كولرگازي‌ها، بوي محو گرما مي‌آيد، انگشت مي‌زنم روي صفحه موبايل، آخرين smsها رايكي يكي باز مي‌كنم مي‌خوانم، بعد نفسم از جايي عميق و خنك در مي‌آيد، انگار آدم خيالش از اول راحت شود... باد كولرگازي‌ها مي‌خورد به صورتم، انگار چيزي كه مي‌لرزيد دوباره در دلم جا مي‌گيرد...

راستش را بگويم: توي اين‌باكسم تا الان ۳۹۰۰ تا sms دارم، مي‌ترسم از وقتي كه پُر شود...

 

+  بیست و دوم اردیبهشت 1392   افسانه  | 

من چرا اینجام؟ اینجا که لباسهای ساکتم را از حمام و روی چوب لباسی و کنار تخت برمی دارم و می برم بیندازم توی ماشین لباس شویی، اینجا که هر روز بوی خستگی مانتو و شلوار سورمه ای اداره ام با بوی گازوئیل و دود اگزوزهای ایستگاه اتوبوس شهدا درهم می شود، اینجا که روی صندلی فایبرگلاس سفت طوسی تیره دلگیر اتوبوس خط شهدا-کوروش می نشینم تا هن و هن کنان راه بیفتد و من به سرفه بیفتم، نمی دانم من چرا از اینجا نمی روم، چرا لباسهای راحتی گلدارم را از چمدان در نمی آورم، چرا روی صندلی چوبی روشن ایوانی نمی نشینم و چرا لبخند نمی زنم...

توی دلم می گویم: من عاقبت از اینجا خواهم رفت، پروانه ای که با شب می رفت، این فال را برای دلم دید.

(نقاش این نقاشی را نمی دانم ولی شعر از محمدرضا شفیعی کدکنی ست.)

 

+  سی ام فروردین 1392   افسانه  | 

كه تندتند در سوز سرماي بهمن، كه شب، كه تنهام، كه خيابان‌هاي ملال‌زده كوروش، كه خلوت، تاريك، با بغضي كه دستش را فشار مي‌دهد دور گلوي من، مچاله توي خودم، از سرما يا از هر چي... همه چيز در خيابان مقيمي به تاريكي فرو رفته، به مه زمستاني، نرسيده به پرايد تيره‌اي كه گوشه خيابان جلوي در يك آپارتمان پارك شده سر  ِ كوچكي از پشت شيشه جلو تكان مي‌خورد، پدربزرگ  ِ عينكي با شوق از پشت فرمان دست مي‌كشد به بالا اشاره مي‌كند، به جايي پشت سر من كه دارم با شتاب راه مي‌روم، سر  ِ كوچك توي بغل پدربزرگ مي‌چرخد رو به آسمان، با دهاني نيمه‌باز نگاه مي‌كند... با او سر بر مي‌گردانم رو به آسمان تاريك مه‌گرفته، هواپيما با چراغ‌هاي روشنش اوج مي‌گيرد، فرودگاه پشت سر ماست، بغض روي لب‌هايم لبخند مي‌شود، همان‌جا وسط خيابان ايستاده‌ام، با اشتياق چراغ‌هاي روشن هواپيما را نگاه مي‌كنم كه در آسمان تاريك شب از زمين دور مي‌شود، كه من باهاش دارم مي‌روم...

: )

اين را هم بگويم: همه راه‌ها به او مي‌روند...


+  بیست و هفتم بهمن 1391   افسانه  | 

خواننده عرب مي‌خواند، صدايش مي‌رسد به اتاقي كه منم، من در تاريكي  ِ اتاق بودايي آشفته‌ام، چهارزانو با دست‌هاي معطل ميان تاريكي، خواننده مي‌خواند، از خواندنش صدايي مبهم مي‌آيد كه كلمه‌هايش را نمي‌شنوم، گوش مي‌دهم ببينم چه مي‌گويد؛ باز تنها صداي آهنگ‌دار غمگين مردي از خيلي دور مي‌آيد كه با سازهايي آشنا مي‌خواند، انگار نه از تلويزيون اتاق  ِ كناري، از محله‌هاي دور  ِ دور  ِ شهر، سرم روي بالا و پايين صداي مرد عرب موج مي‌خورد، آنجا كه مثلا دارد از اول‌هايش تعريف مي‌كند آرام‌آرام در تاريكي سر به اين ور و آن ور تكان مي‌دهم و چشم‌بسته لبخند مي‌زنم، مثل گرماي نخلستاني دور و اطراف اهواز در تيرماهي گرم سرخوشم، و موهايم انگار با نسيم نارنجي غروب روي پيشاني‌ام مي‌وزند، مرد عرب از پاييز سختي كه گذشت مي‌خواند و دست‌هاي من در تاريكي با زير و بم عاشقانه‌اي تاب مي‌خورند و همنوايي مي‌كنند، مرد مي‌خواند و آنجا كه مثلا به حالا مي‌رسد هاي‌هاي اوج مي‌گيرد مثل رعد و برق‌هاي زمستان، سرم پايين مي‌افتد و موهايم از گريه خيس مي‌شوند...

گفته بودم: من قوي‌تر از ايي حرفهايم...


+  بیست و یکم بهمن 1391   افسانه  | 

نشسته‌ام روي موكت كف راهرو زانوهايم را بغل كرده‌ام، مثل خنگي كه با تاسيسات هسته‌اي تنهايش گذاشته باشند بر و بر قفسه‌هاي سيمي شوينده‌ها و خرت و پرت‌هاي خانه را نگاه مي‌كنم، مامان مي‌آيد بالاي سرم، دست مي‌كشم طرف قوطي پودرها مي‌گويم: با كدام يكي از اين‌ها توالت را بشورم، مي‌گويد: با اين، با آن هم مي‌شود... آن را برمي‌دارم، چه مي‌دانم چه مي‌كند، فقط چون رنگ قوطي صورتي است، از جلوي نگاه  ِ با احتياط و ساكت مامان رد مي‌شوم و مي‌روم توي دست‌شويي و در را مي‌بندم، آب مي‌پاشم بعد پودر را مي‌پاشم روي كاشي‌ها، بعد زل مي‌زنم به سفيدي زير پايم تا جلوي چشم‌هايم سياهي مي‌رود، بعد مي‌نشينم، كاشي‌ها را هي مي‌سابم، هي مي‌سابم، هي مي‌سابم... و هي لب‌هايم را بيشتر به هم فشار مي‌دهم...

بيا تا برايت بگويم: آشپزي مي‌كنم، ترشي درست مي‌كنم، رخت‌ها را اتو مي‌كنم، مقنعه‌ام را تنگ و گشاد مي‌كنم، و فكر و خيال همه جا دنبالم مي‌آيد...

 

+  دوم بهمن 1391   افسانه  | 

دوري فقط اين نيست كه دايم دلتنگ باشي، اين نيست كه براي شنيدن صداي باران‌هاي زمستان تنها باشي، براي خريدن گوشواره‌هاي بدلي‌ات، براي ديدن آدم‌هاي دوست‌داشتني مسيرت، براي ريختن دو ليوان چاي تنها باشي، اين نيست كه نباشد تا دستش را بكشي و چيزهايي كه زودتر ديده‌اي را بهش نشان بدهي، دوري اين نيست كه بعد از يك روز كار و كار و كار، دست ببري پشت سرت و بخواهي شانه‌هاي له و لورده و گردن خسته‌ات را با انگشت‌هاي كاركرده‌ات ماساژ بدهي ولي دستت به مهره‌هاي دردناك پايين گردنت نرسد و اشك از چشم‌هايت سرازير شود، اين‌ها هم هست، ولي اين‌ها نيست، دوري وقتي است كه مي‌آيد و او را با ژاكت جديدش مي‌بيني، با پليوري كه هيچوقت دستت به كامواهايش نخورده است، دوري پليوري است كه او بارها پوشيده و تو تا حالا نديده‌ايش، درز صاف و مرتبي است كه روي شانه‌هاي بقاعده او نشسته و به تو فخر مي‌فروشد، دوري ديدن پليور جديد اوست و تو ناگهان يكه مي‌خوري...

بگو: اين گفتگو ندارد...

 

+  نهم دی 1391   افسانه  | 

نظری مي‌گويد: بيا بنشين، سر مي‌گردانم طرف ميز تايپيست، هنوز اخبار تايپ نشده، مي‌نشينم كنار ميز نظري، مي‌گويد: اين را بگير دستت ببين چه قدر خوب است يكي از اين‌ها داشته باشي، و گوشي اپل را مي‌دهد دستم، مي‌گويم: بي‌خيال... مي‌گويد: دارم براي دوستم راهش مي‌اندازم، بيا بازي‌ها و برنامه‌هايش را ببين... سطح سواد من توي تكنولوژي در حد نهضت سوادآموزي است، همين‌جوري كه انگشت مي‌كشم روي مانيتورش مي‌گويم: چه خوشگل است... و يكي از بازي‌هاي فكري‌اش را باز مي‌كنم، فضاي بازي زير دريا است و يك لاك‌پشت بايد به مهره‌هاي رنگي متحرك مهره‌هاي همرنگ را شليك كند، من پشت سر هم  faild مي‌شوم، بازي دوباره شروع مي‌شود، لاك‌پشت غمگين من هي مي‌بازد و سر در لاك خود فرو مي‌برد، و بازي باز شروع مي‌شود، نظري مي‌گويد: يكي بخر، مي‌گويم: پول ندارم... و كله لاك‌پشت را به سمت رديف مهره‌ها كه توي عمق دريا روي هم مي‌غلتند مي‌گيرم، مهره ناشي من كج و كوله قاتي بقيه مهره‌ها مي‌شود، دارم مي‌روم كه باز هم ببازم... لاك‌پشت خنگ اندوهگين من شليك مي‌كند، مي‌خندم... نظري مي‌گويد: خوب است، فكر آدم را مشغول مي‌كند... مي‌گويم: آره، آدم بايد فكري به حال تنهايي‌اش بكند...

يكي به من بگويد: پايان شب سيه چي است؟

 

+  شانزدهم آذر 1391   افسانه  | 

دو تومني و دويستي خسته و كوفته را مي‌گذارم روي رديف آدامس‌هاي دكه ننه جواد، ننه جواد مي‌گويد: ها خانم، خوبي؟ خسته نباشي... مي‌گويم: ها؟ ها... ممنون، همراه اول بده... دست كه مي‌برد از توي كشوي چوبي قراضه دكه برايم كارت شارژ دربياورد مي‌پرسد: امروز هم كارهايت زياد است؟ مي‌گويم: ها؟ ها... نمي‌دانم دارد چي مي‌گويد كه كارت شارژ نارنجي را از دستش مي‌گيرم و مي‌گويم: دستت درد نكند... باد از لاي درخت‌هاي محوطه روبه‌روي اداره مي‌پيچد، مي‌زند زير برگ روزنامه‌ها، مي‌آيد گوشه مانتوي سورمه‌اي مرا مي‌برد... من سرم را انداخته‌ام پايين، با سر ناخن كوتاه خسته روي شماره‌ها را خراش مي‌دهم، باد مي‌خورد زير چشم‌هاي من، ديدم اشك‌هايم را همراهش برد توي هوا... از پياده‌روي قديمي سال‌هاي سال راه مي‌افتم طرف اداره، سرم را انداخته‌ام پايين، نمي‌دانم روي صفحه موبايل دارم چي تايپ مي‌كنم، باد مي‌زند زير حرف‌هاي آدم، باد حرف‌هاي آدم را همراه مي‌برد...

 

+  بیست و هشتم آبان 1391   افسانه  | 

صبح جمعه است، دارد مي‌شود ظهر جمعه، بيدار شده‌ام به خاطرش... مي‌دانيد به خاطرش يعني چه؟ به "خاطر"ش... هيچ كاري نكرده‌ام، همه هنوز خوابند، هميشه من اولي بيدار مي‌شوم، اجاق را روشن مي‌كنم، كتري مي‌گذارم، تا آب جوش بيايد بدوبدو مسواك مي‌زنم، هول‌هولي با حوله صووووووورتي‌ام صورتم را خشك مي‌كنم، صورتم بوي صابون بچه جانسون مي‌دهد، مي‌روم چاي درست مي‌كنم، موهاي كوتاهم را با گيره‌اي، كش‌مويي، خودكاري، چيزي مي‌زنم بالا، در يخچال را باز مي‌كنم، از سرماش مي‌گويم: وووووووي! قرمزترين گوجه‌ها را از كشو برمي‌دارم، با تخم‌مرغ‌ها حرف مي‌زنم، توي دستم مي‌گيرم تا گرم بشوند، بعد توي نور نارنجي چراغ هود املت درست مي‌كنم، چاي درست مي‌كنم، نان گرم مي‌كنم، مامان را بيدار مي‌كنم، چراغ‌ها را روشن مي‌كنم، تلويزيون را روشن مي‌كنم، مي‌خندم، جمعه‌بازي مي‌كنم... امروز املتي و حتي نيمرويي در كار نيست، چاي درست نكرده‌ام، كتري سرد روي اجاق خاموش بي‌كار است، حتي قرص صبحم را نخورده‌ام، بگو حتي يك چكه آب... فقط به "خاطر"ش نشسته‌ام...

 

+  دوازدهم آبان 1391   افسانه  | 

وقتي بچه بودم توي اتاق پذيرايي خانه قديمي‌ شركت‌نفتي‌مان مي‌ايستادم جلوي اين تابلو، زيباييش را نگاه مي‌كردم، چشم‌ها و گونه‌هاي اين مادام و پيچ و تاب تورها و حريرهاي شيري و نوارهاي آبي پيراهنش پر از خاطره‌هاي بچگي من است، سايه برگ درخت‌هاي ليموي توي باغ از پشت نرده‌هاي پنجره انگليسي مي‌افتاد روي تار و پود نقاشي، دلم مي‌خواست وقتي بزرگ مي‌شوم شبيه او بشوم، دلم مي‌خواست گونه‌هايم شبيه گونه‌هاي او شيبي صووووورتي‌رنگ داشته باشد، گونه‌هايي صورتي و محكم، دلم مي‌خواست دست‌هايم مثل دست‌هاي او روشن و شفاف باشد، حرير بپوشم، موهايم اين قدر بلند بشود، اين قدر قشنگ باشم، اين قدر باشكوه باشم، و آرام لبخند بزنم، لبخندهاي آرام خيلي قشنگند، دلم مي‌خواست وقتي بزرگ مي‌شوم خيلي زيبا باشم، فكر مي‌كردم وقتي بزرگ مي‌شوم خيلي خوشگل مي‌شوم، حالا بيست و پنج‌ يا بيست و شش سال از آن فكرها گذشته است، من بزرگ شده‌ام، خوشگل از آب درنيامدم، دست‌هايم رنگ‌پريده و لاغر است، تونيك نخي و شلوار كتان مي‌پوشم، گونه‌هايم دو تا استخوان است كه وقتي مي‌خندم زيرشان چال مي‌افتد، و موهايم را سال‌هاست كه كوتاه مي‌كنم، همه مرا با موهاي كوتاهم مي‌شناسند و خنده‌هايي بي‌قرار... و عجيب است كه تو مرا دوست داري با همين موهاي كوتاه...

Madame Barbe de Rimsky Korsakov . 1864 

By: Franz Xaver Winterhalter, from Germany . 1805 - 1873

 

+  بیستم مهر 1391   افسانه  | 

 ديشب خواب ديدم توي يك باغ سرسبز دخترهاي فاميلمان دارند بازي مي‌كنند مي‌خندند، موهايشان توي طراوت هوا رها بود، من بينشان حيران عقب‌عقب مي‌رفتم، مثل گم‌شده‌اي توي بازي  ِ گرگم به هوا سرگردان بودم و موهايم توي صورتم ريخته بود، پريشب هر نيم ساعت يك بار از خواب مي‌پريدم و باز كه خوابم مي‌برد خواب مي‌ديدم ساعت ۹ صبح است و من اداره نرفته‌ام و آشفته دارم توي رختخواب دست و پا مي‌زنم، شب قبلش تا صبح خواب مي‌ديدم دارم مصاحبه تفصيلي خبرنگار بهداشتي را مرور مي‌كنم، از وقتي خوابيدم تا صبح كه بيدار شدم توي اداره بودم، با مانتو و شلوار سورمه‌ايم و مقنعه خسته‌ام كه ته  ِ بوي عطرم را مي‌دهد، كي حوصله دارد صبح‌ها آن عطر طلايي را بزند به مقنعه غمگينش؟ صبح كه با نور آفتاب پنجره چشم‌هايم را باز كردم از سر تا پايم خسته بود، تمام شب مانتو و شلوار و مقنعه تنم بود، نگاه كردم به پيراهن آبي‌ام، گفتم: خواب ديدم... چه قدر خسته و كوفته بودم، قلبم درد مي‌كرد، بلند شدم رفتم اداره مصاحبه تفصيلي خبرنگار بهداشتي را مرور كردم، هر شب مي‌گويم كاش امشب خواب نبينم، مي‌خواهم بخوابم و صبح كه بيدار مي‌شوم خسته نباشم، ولي هر شب خواب مي‌بينم، و صبح‌ها وقت بيدار شدن خسته‌تر از عصرها هستم كه از اداره برمي‌گردم و پاهايم از خستگي يك قدم هم نمي‌تواند بردارد تا به ۱۹ اقبال برسم... حالا ساعت يازده و نيم شب است، خوابم مي‌آيد، بغض كرده‌ام، مي‌ترسم بخوابم، امشب حتما خواب تو را مي‌بينم، فقط كاش مهربان باشي...

كه به خودم بگويم: دختر خوشبخت...

 

+  هفدهم مهر 1391   افسانه  | 

به کسی نگوييد که من این ماشین گنده‌ها را از هم تشخیص نمی‌دهم، یعنی نمی‌دانم فرق بين پرادو و سانتافه چي هست؟ اصلا اسمشان را هم بلد نيستم، يعني وقتي مي‌رويم زيتون خريد كنيم نمي‌دانم ماشين زرده اسمش چي است يا ماشين قرمزه از كدام كمپاني است، يا آن ماشيني كه خعلي باكلاس بود اسمش چي بود، نمي‌دانم آرم هيونداي و تويوتا چه شكلي است، فرقي هم ندارد! ماشين بايد راه برود ديگر، حالا هر چي باشد، ها! به كسي هم نگوييد كه من گاهي حتي پژو ۴۰۵ و پژو پارس را هم قاتي مي‌كنم، من فقط پرايد را بدون خطا تشخيص مي‌دهم، تازه مدل‌هاي پرايد را هم بلد نيستم، فقط مي‌دانم اين پرايد است، خودمان هم پرايد ۱۳۱ داريم، بقيه پرايدها را قاتي مي‌كنم، خخخخخخخخخخخخ! نگوييدها! نگوييد من از رانندگي مي‌ترسم، نگوييد اين همه بزرگ شده‌ام هنوز بلد نيستم يك ماشين را حتي روشن كنم، ضايع است! نگوييد من گواهينامه كه ندارم هيچ، از فرمان ماشين و چهار تا چرخش كه سر در نمي‌آورم هيچ، من اصلا از اين موجود زبان‌نفهم وحشت دارم، فكر مي‌كنم اگر من راننده باشم همه عابرهاي پياده مي‌پرند جلوي ماشين من مي‌زنم همه را مي‌كشم يا دست‌كم مي‌زنم به اولين ماشيني كه ببينم، به كسي نگوييد، فقط از خدا كه پنهان نيست، از شما هم پنهان نباشد... من دنده‌عوض كردن را دوست دارم... نه اين كه بلد باشم چه جوري مي‌روند دنده يك يا دنده سه، نه... من آن دست بزرگ را دوست دارم كه دستم را بگيرد و با هم دنده عوض كنيم... وقتي بيايد...

اين را هم بگويم: همه‌اش در   ِ آپارتمان ما پاركش مي‌كنند، ازش خوشم آمده، آخرش مي‌دزدمش...

:))

 

+  نهم مهر 1391   افسانه  | 

همه سرشان به كار خودشان است، اداره است ديگر، يكي تايپ مي‌كند، يكي تلفني خبر مي‌گيرد، يكي با آن يكي بحث جدي مي‌كند، يكي خبر مرور مي‌كند، يكي ميوه مي‌خورد، من بيني‌ام را جمع مي‌كنم، نفس عميق مي‌كشم، همه‌اش را فرو مي‌دهم توي جانم، بوي ليموشيرين نمي‌دانم از كجا مي‌آيد، مي‌گويم: اين‌ها چه طور دماغشان بوي ليموشيرين را نفهميده؟ باز بو مي‌كنم، از اين ليموشيرين سبز تازه‌ها است... از اين ليموشيرين نارس‌ها... فك كنم ليموشيرين هنو توي بازار كاوه هم نيامده باشد ايي وقت سال، هنوز شهريور است، شهريور توي اهواز اول تير است، نيمه مرداد است، فرقي ندارد كه پاييز هفته ديگر مي‌رسد، مقنعه آدم آتش مي‌گيرد، دست‌هاي آدم مي‌سوزد، بندهاي پلاستيكي كيف آدم داغ مي‌شود، آدم دلش ليموشيرين مي‌خواهد... وقتي توي شهريور توي اهواز آدم دلش ليموشيرين سبز نارس اول پاييز را بخواهد يعني دلش براي تو تنگ شده است، ليموشيرين كجا بود...

اين را هم بگويم: من اين عكس را به دلايلي خعلي دوست مي‌دارم، حالا نگوييد خنكاي وزيدن  ِ اين پرده‌هاي صورتي را چه به ليموشيرين خواستن توي شهريور، دلتنگي همه چيز را به هم مربوط مي‌كند تا دل آدم بيشتر تنگ بشود...

 

+  بیست و ششم شهریور 1391   افسانه  | 

دستم براي گرفتن دستگيره در  ِ دستشويي ترديد دارد، دل مي‌زنم به دريا در را يواش باز مي‌كنم از لاي در توي دستشويي را نگاه مي‌كنم، بوي بوگير توالت مي‌خورد توي نفسم، بيني‌ام بي‌اختيار مچاله مي‌شود، براي خاطر جمعي دوباره از لاي در توي دستشويي را نگاه مي‌كنم، كسي توي دستشويي قايم نشده، نفس راحت مي‌كشم، بعد يواش دستگيره در حمام را مي‌چرخانم، بوي قاتي شامپوها و صابون‌ها از لاي در مي‌ريزد بيرون، از هواي حمام سردم مي‌شود، با جرات توي تاريك روشني حمام سرك مي‌كشم، توي حمام هم كسي قايم نشده، مي‌گويم: هوووووف... قبلش هم توي اتاق بهنام و اتاق خواب خودم و نسيم از كنار ديوار راهرو با ترس و لرز سرك كشيده بودم، كسي قايم نشده بود، پنجره‌ها بسته است، در تراس را دو تا قفل كرده‌ام، در خانه را هم با كليد دو بار قفل كرده‌ام، چفتش را هم زده‌ام، از يك  ِ شب تا الان هر صدايي كه از توي راه‌پله آمده و هر سايه اي كه از پشت در شيشه‌اي خانه گذشته و از پله‌ها بالا رفته را شمرده‌ام، بيرون تاريك است، خيلي شب است، ولي من چراغ تراس را روشن گذاشته‌ام، چراغ‌هاي هال و چراغ‌هاي دو تا اتاق خواب را هم روشن گذاشته‌ام، چراغ راهروي در خانه و چراغ آشپزخانه و چراغ‌هاي پيشخوان هم روشن است، ساعت سه و نيم شب است، و من با اين همه چراغ روشن خوابم مي‌آيد، خسته‌ام، هيچكي جز من توي خانه نيست، حتي هيچ دزدي توي دستشويي و حمام و راهروها قايم نشده، خودم هر شب ده بار توي حمام و توالت و اتاقها و راهروها را نگاه كرده‌ام، ۹۰ متر آپارتمان را چهارچشمي پاييده‌ام، امشب هم مثل شب‌هاي گذشته، هيچكي هيچ‌جا قايم نشده، هيچكي قرار نيست از پشت هيچ دري بپرد و از پشت گلويم را بگيرد و اذيتم كند و وسايل خانه‌مان را به هم بريزد و كشوهاي لباس‌هايمان را كف اتاق خالي كند، ولي من باز هم مي‌ترسم... همه چراغ‌هاي خانه روشن است، همه چراغ‌ها، ولي من باز هم مي‌ترسم... گوينده نشنال‌جئوگرافي دارد بلندبلند با هيجان درباره جك و جانورهاي آفريقا يا برزيل يا هند يا استراليا حرف مي‌زند و من صداي تلويزيون را بلند  ِ بلند كرده‌ام تا هيچكي نداند كه من تنهام...

جانم برايتان بگويد كه: ...اما هميشه خورشید فردا طلوع مي‌كند.

 

+  پانزدهم شهریور 1391   افسانه  | 

گاهي خودم را مي‌گذارم جاي دختري توي روستايي دوووور، توي كوه‌هاي مازندران، توي خانه‌اي كه سقف كوتاهي دارد، سر بلند كني سقف را نگاه كني تيرك‌هاي چوبي  ِ ساكت لبخند بزنند به يادهاي قالي كف اتاق، خودم را مي‌گذارم جاي دختري كه پرده توري پنجره چوبي را مي‌زند كنار، به ابرها نگاه مي‌كند، به كوه‌ها نگاه مي‌كند، خودم را مي‌گذارم جاي دختري كه راه‌راه  ِ آبي پيراهن سفيدش راه گم كرده توي راهي دوووور... رسيده به اين‌جا... خودم را مي‌گذارم جاي دختري كه دست مي‌برد و با گل  ِ گوشواره كوچكش بازي مي‌كند و يكهو برمي‌گردد و پشت سرش را نگاه مي‌كند...

اين را هم بگويم: برگشتم بچه‌ها...

 

+  سی و یکم مرداد 1391   افسانه  | 

زياده عرضي نيست، دو روز پيش زدم اعصاب همه را خراب كردم، گفتم عذر بخوام، با يك هديه كوچك برايتان، اين:

امروز صبح راه گم كرده بود آمده بود توي اداره ما مهماني، توي فيس/بوووووك گذاشتمش، دلم نيامد شما نبينيد، خلاصه ببخشيد كه غر زدم اوقات‌تلخي كردم، بنشينيم دور هم اين جوجه برايمان جيك‌جيك كند دلمان باز بشود، ممنونم كه باهام هستيد، يعني خعلي ممنونم، خعلي.

:)

 

+  هفدهم تیر 1391   افسانه  | 

اين منم؟ اين منم كه بلندبلند ضجه مي‌زنم؟ اين منم كه بلندبلند گريه مي‌كنم؟ اين منم... كه در  ِ خانه را پشت سر همه با لبخند بسته‌ام، آرام از راهروي نارنجي و روشن پيچيده‌ام توي تاريكي اتاق، توي تنهايي اتاق، تكيه داده‌ام به درگاه، همين‌جور تكيه داده‌ام به درگاه زل زده‌ام به هيچ‌جا، ساعت را ديده‌ام، به وقت ماست... تاي ِ پنجره را باز كرده‌ام و لبخند زده‌ام به هوا كه كم‌كم دارد تاريك مي‌شود به وقت بيابان‌هاي خسته و جاده‌هاي غمگين اطراف اهواز، اين منم كه پنجره را روي غروب اهواز بسته‌ام پرده را كشيده‌ام آمده‌ام نشسته‌ام روي صندلي، دست‌هايم را گذاشته‌ام روي سينه‌ام دارم ضجه مي‌زنم، بايد مثل زنان عرب حومه اهواز براي قلبم عزاداري بگيرم تا باورم شود، بايد شِله سياه سر كنم با دو دست نحيف استخواني‌ام به سينه بزنم و آن‌قدر گريه كنم تا قلبم آرام بگيرد، تا قلبم زير دست‌هايم آرام بگيرد، آيا قلب ِ بيمار من جز زير دست‌هاي تو آرام مي‌گيرد؟ بعد از دست‌هاي تو موهاي مرا بااااد دربه‌در اهواز ناز مي‌كند... موهاي نازكي كه از اشك‌هاي من خيس مي‌شوند... اين موها را بايد كوتاه كرد، بايد كوتاه كرد و ريخت دور، موهاي مرا بايد كوتاه كرد و ريخت توي سطل آشغال آرايشگاهي غريبه... موهايي كه رد نوازش‌هاي تو روي ادامه تارهايش را بادهاي غبارآلود اهواز برده است... اين منم كه دارم ضجه مي‌زنم، و به زباني كه نمي‌دانم عزاداري مي‌كنم، دارم بلندبلند گريه مي‌كنم، و روبه‌روي من توي ابديت افسانه ايستاده وسط اتاق خم شده دست گذاشته روي زانوهاش و همين‌جور خميده دارد تا ابد ضجه مي‌زند و تا ابد تنهاست...


+  پانزدهم تیر 1391   افسانه  | 

دست گذاشته‌ام روي دست، با نوك انگشتام دست مي‌كشم روي استخوان‌هاي بندبند... دارم فكر مي‌كنم من چي بلدم؟ من هيچي بلد نيستم، هيچ كاري را خوب انجام نمي‌دهم، بلد نيستم، دارم فكر مي‌كنم درباره چي مي‌توانم حرف بزنم؟ هيچي... دارم فكر مي‌كنم دلم چي مي‌خواهد؟ راستش دلم هيچي نمي‌خواهد... چي را خيلي مي‌خواهم؟ هيچي... مثلا بعضي‌ها خيلي خوب عكس مي‌گيرند يا بعضي‌ها خيلي خوب درس مي‌دهند يا بعضي‌ها خيلي از كامپيوتر و اينترنت سردرمي‌آورند، بعضي‌ها هي دلشان بستني مي‌خواهد يا بعضي‌ها دلشان از اين ماشين‌هاي شورلت دهه ۱۹۶۰ مي‌خواهد يا بعضي‌ها دلشان يك ميز نهارخوري چوبي باكلاس مي‌خواهد... من هيچي... خجالت مي‌كشم، از خجالت دست مي‌برم موهام را مي‌زنم كنار دستم را همان‌جا مي‌گذارم صورتم را از دنيا قايم مي‌كنم، بعد با نوك انگشتام دست مي‌كشم روي كُرك‌هاي نازك شقيقه‌ام، مي‌گويم چي توي سرت مي‌گذرد؟ مي‌گويم چي اين توو داري؟ هه... قلبم تقه‌ مي‌زند، مي‌پرم مي‌گويم: هييييع... تند دست مي‌برم روي قلبم بش مي‌گويم: چته... مثل دست و پا زدن يك نوزاد  ِ مريض‌احوال كه مشنگ هم هست... دستم مي‌ماند همان‌جا، چه‌قدر ايي بچه مشنگ مريض‌احوال را دوست دارم، مي‌زنم زير خنده، هي مي‌خندم، دارم هي مي‌خندم، من فقط بلدم دوست داشته باشم، توي اين دنيا تنها كاري كه از دستم برمي‌آيد همين است، من خيلي تهي‌دستم، هيچي توي دستم نيست، نه پول و پس‌انداز دارم و نه به جز خبرنگاري كار به‌دردبخوري بلدم، هيچي هم دلم نمي‌خواهد، فقط دلم مي‌خواهد دوست داشته باشم، فقط مي‌توانم با تمام جانم دوست داشته باشم...

اين را هم بگويم: هفته پيش، هشتم تير، وبلاگمان سه ساله شد، حالا خوب راه مي‌رود، ياد گرفته بند كفشش را خودش ببندد، جمله‌بندي مي‌كند و جمله‌هايش چند كلمه‌اي هستند، ماكاروني دوست دارد، بازي مي‌كند، هر چه قدر بهش مي‌گويم يواش باز بدوبدو مي‌كند، زمين مي‌خورد سر زانويش زخم و زيل مي‌شود گريه مي‌كند، و با يك بوس گريه‌اش بند مي‌آيد، مي‌خندد... و شما را خيلي دوست دارد... شما را خيلي دوست دارم...

اين عكس، از غروب نخلستان‌هاي دور و بر اهواز است، روشناييش براي شما بچه‌ها، به خاطر تولد سه‌سالگي اين‌جا، به خاطر همه چيز... با اجازه برنا كه عكس را گرفته است.

 

+  سیزدهم تیر 1391   افسانه  | 

ساعت چهار  ِ شب، ساعت چهار  ِ صبح، نمي‌دانم... وبلاگ سارا را باز كرده‌ام گذاشته‌ام برام ويولن بزند... دارم كارهاي اداره را انجام مي‌دهم، نمي‌دانم چرا كارهام هيچ‌وقت تمام نمي‌شوند، و نمي‌دانم چرا الان چشم‌هايم پر از اشك است، يك چيزي در من گريه مي‌كند، هاي‌هاي گريه مي‌كند، و من كار مي‌كنم و چشم‌هايم پر از اشك شده و تيترهاي اخبار را روي مانيتور دوتايي و خيس مي‌بينم، اشك‌هام يواش سُر مي‌خورند مي‌ريزند روي بغض  ِ سفت گلوم، مي‌ريزند روي تيشرت طوسي كمرنگ غمگين، دست مي‌برم زير چشم‌هايم دست‌هايم تر مي‌شوند، تري  ِ دست‌هايم را مي‌كشم روي خودكار آبي، بيني‌ام را مي‌كشم بالا، نفسم بوي شوري  ِ نمك مي‌دهد، بوي شوري نم اول صبح  ِ يك ماموريت به مقصد تالاب هورالعظيم... دلم شور دارد، شور تالاب‌هاي ساكتي كه رفته‌ام... كاش كسي مي‌دانست كه يك آبنبات هم مرا خوشبخت مي‌كند...

از اينا مي‌خواهم...

 

+  چهارم تیر 1391   افسانه  | 

موهايم دارند بلند مي‌شوند، بيدار كه شدم كش‌موي قرمز را از روي دراور برداشتم تاب دادم دور موهام و فكر كردم حقوق كه بگيرم مي‌روم كوتاه  ِ كوتاهشان مي‌كنم، تمام روز كش‌موي قرمز دور موهام بود، چاي آوردم نشستم پاي تلويزيون، توي بي‌بي‌سي يكي داشت با شهريار مندني‌پور مصاحبه مي‌كرد، مندني‌پور داشت مي‌گفت: من يك كتابدار  ِ تبعيدي توي شيراز بودم، گاهي كتابي برمي‌داشتم مي‌ديدم يكي صفحه اولش نوشته سه‌شنبه فلكه گاز... يعني با هم قرار گذاشته بودند... خاله بزرگم تنهاست، سال‌هاست تنهاست، از بعد از مرگ شوهر پيرش، اصلا فكر كنم تمام عمرش تنها بوده است، خاله بزرگم نشسته بود روبه‌روم، مندني‌پور داشت از داستان‌ها مي‌گفت، خاله بزرگم گفت: يك داستاني هست از خيلي سال پيش، خيلي خيلي سال پيش، مي گويند دو نفر همديگر را دوست داشتند، با هم قرار مي‌گذارند كه روي يكي از تپه‌هاي شميران همديگر را ببينند، دختر مي‌گويد باشد، من پيراهن قرمز مي‌پوشم و يك گل قرمز هم توي دستم مي‌گيرم... دختر مي‌رود روي بلندي تپه مي‌ايستد، با لباس قرمزش با گل توي دستش كه قرمز بود... ولي مرد نيامد... تابستان مي‌گذرد، پاييز مي‌شود، زمستان مي‌آيد، ولي مرد نمي‌آيد، مردم از دور مجسمه قرمزي روي بلندي تپه مي‌ديدند ولي كسي فكرش را هم نمي‌كرد كه يك دختر باشد... مي‌گويند دختر هنوز آن‌جا منتظر است... گفتم: چرا نيامد؟ خاله بزرگم گفت: كسي چه مي‌داند؟ شايد نشد، شايد نتوانست، شايد اتفاقي براش افتاد، نه اين كه نخواهد بيايد... رفتم دراز كشيدم گفتم كتاب بخوانم كه فكر دختر از سرم برود، موهام زير سرم راحتم نمي‌گذاشت، دست بردم زير  ِ سرم موهام را باز كردم، ديدم توي دستم يك كش موي قرمز است...

 اين را هم بگويم: توي ماهي كه گذشت، يكي از بچه‌هاي اين‌جا پدر عزيزش را از دست داد، دوستي كه با نام "مطلب" كامنت مي‌گذارد، من هم مثل شما ازش فقط همين اسم را مي‌دانم ولي مي‌دانم كه حالا چه غمي دارد، توي پست ۳۳۰ كامنت گذاشته و از اين غم گفته، حالا توي كامنت‌هاي اين پست باهاش حرف بزنيد كه در غمش تنها نباشد بچه‌ها، خوب؟ اگر هم اجازه داد ايميلش را مي‌گذارم اين‌جا كه براش نامه بنويسيد.

 

+  سوم تیر 1391   افسانه  | 

ملافه‌پيچ نشسته‌ام اين‌جا، از سرماي كولرگازي يا از سرماي هر چي حالا، ولي نشسته‌ام اين‌جا، يكي دو ساعت پيش كامپيوتر را خاموش كردم چراغ‌ها را خاموش كردم رفتم ملافه را كشيدم رو سرم، بعد مثل اشباح  ِ هول‌زده كه خيلي عجله دارند از رو تخت پريدم پايين، ملافه دنبالم كشيده شد، آمدم كامپيوتر را روشن كردم يك‌راست آمدم اين‌جا نشستم، مي‌دانيد چند وقت است اين طرف‌ها نيامده بودم؟ پرهيز مي‌كردم، من از خودم پرهيز مي‌كردم، ملافه‌پيچ نشسته‌ام اين‌جا، صفحه تو چشمام موج مي‌رود، فكر كنم خوابم بيايد، هيچي هم نمي‌خواهم بگويم، ولي نشسته‌ام اين‌جا، اين‌جا فيس / بوك نيست كه عكس‌هاي رنگي بگذارم بگويم و بخندم، اين‌جا گوشي موبايلم نيست كه باهاش سر به سر بچه‌ها بگذارم و شوخي كنم، اين‌جا خانه من است، اين‌جا او كه مي‌خندد او كه صدايش مي‌خندد او كه حرف‌هايش مي‌خندد او كه حتي چشم‌هايش مي‌خندد مي‌زند زير گريه، خودش مي‌شود، من از خودش پرهيز مي‌كردم، ولي هر جا هم بروم باز برمي‌گردم اين‌جا، شب باشد، شبح شده باشم، هيشكي نبيند مرا، باز مي‌آيم اين‌جا، هيچي هم كه نگويم مي‌نشينم همين‌جا، تمام شب مي‌نشينم تا صبح بشود، دارد صبح مي‌شود، پشت پرده پنجره دارد آبي كمرنگ مي‌شود، گنجشك‌ها جيك‌جيك مي‌كنند، اگر يك وقت شبي نصفه‌شبي شبحي سرگردان ديديد با ملافه‌اي گلدار دورش شك نكنيد كه منم، حتما دارم مي‌روم خانه، شبحي هستم كه دارد مي‌رود خودش را ببيند، باهام مهرباني كنيد...

حالا كه آمدم خانه، اين گل براي شما...

 اين را هم بگويم: جواب همه كامنت‌هاي دو پست قبل را تا از خواب بيدار شدم مي‌نويسم.

:)

 

+  بیست و نهم خرداد 1391   افسانه  | 

پناه ببرم به كجا از شر  ِ تنهايي‌   ِ رانده‌شده؟ همه راه‌ها به خودم مي‌رسد، آخر همه راه‌ها منم، و تنهايي  ِ رانده‌شده بغلش را تعارفم مي‌كند، باهام مهرباني مي‌كند، تنهايي رانده‌شده تنش زبر است، دست‌هايش زبر است، ولي بهتر است از تو كه نيستي، جز بغل موهوم  ِ زبر تنهايي رانده‌شده به كجا راه دارم من؟ جز اين‌كه بيايم اين‌جا، در را باز كنم، بايستم توي نور خاكستري، سايه‌ام بيفتد روي خنده‌اي كه توي قاب روي ديوار ماتش برده، خاك نشسته روي قاب خنده‌ام، ببينم گرد و خاك نشسته روي زندگيم، با پشت دست چشم‌هايم را بمالم، بگويم: خاك نشسته روي عكس يا زير پلك‌هام هميشه اين‌قدر... تنهايي رانده‌شده توي سايه خاكستري تكيه داده باشد به ديوار، دلش برام بسوزد، پارچه نمدار بردارم بكشم به سر و روي قفسه‌ها، روزها، ماه‌ها، سال‌ها، غبار برود توي چشمم، توي گلويم، سرفه كنم، همي‌جور كه سرفه مي‌كنم دست بگيرم به ديوار، ديوار زير دستم بلرزد، يعني دستم روي ديوار بلرزد، دستم روي ديوار بسُرد پايين، توي امتداد جاي دستم روي ديوار بريزم پايين روي خودم، بنشينم روي زمين، گرد و خاك دامنم را بگيرد رهام نكند، و تو هيچ‌وقت نداني ماجراي مداد چشم سياه  ِ خيس  ِ ريخته زير پلك‌هاي مرا...

 

+  سیزدهم خرداد 1391   افسانه  | 

سفره اندخته‌ام روي زمين، بوي خنك  ِ هندونه پيچيده توي باد  ِ كولر گازي، يكي‌يكي نان  ِ گرم و تازه از توي كيسه پلاستيكي درمي‌آورم تا مي‌كنم، مي‌دانم دارم اين كار را مي‌كنم از بقيه چيزهاي دنيا خبر ندارم، از هيچي، شايد از دنيا خالي شده باشم، شايد پر شده باشم از چيزي كه نمي‌دانم، فكرش دورم را گرفته، من اين‌ورم توي فكرش، تمام  ِ دنيا آن‌ور است فكر كنم... گاهي آدم فكر مي‌كند خودش يك طرف است همه دنيا آن طرف، بعد بيشتر تك مي‌شود، تك مي‌افتد، اين كه تو باشي و فكري و دنيا باشد و هر چي توي دنياست... اين كه تمام دنيا يك طرف ايستاده باشند و تو اين طرف باشي و فكري... و حتي ته  ِ يك عصر خسته و كوفته وقتي زل زده‌اي به باد كولر گازي داري نون و هندونه مي‌خوري هم بهش فكر كني...

اين را هم بگويم: من اين مجسمهه ته  ِ استخرم كه دارد از زير  ِ آب به آسمان نگاه مي‌كند... عكس را هم از photo.net برداشته‌ام.

 

+  پنجم خرداد 1391   افسانه  | 

هر چه قدر بگذرد باز دلم مي‌خواهد همان روز ۲۹ اردي‌بهشت سال ۵۹ به دنيا بيايم... امروز سي و دو ساله‌ام بچه‌ها...

:))

اين را هم بگويم: مامانم پشت اين عكس نوشته "دو ماهه"! فسقلي بودم! س  ِ اخمام بچه‌ها! پَ چِم بود؟! خوب شد اخلاقم همو موقع‌ها عوض شد با ايي قيافه‌اش! هرررر هرررر!

:))))

 

+  بیست و نهم اردیبهشت 1391   افسانه  | 

همين‌جوري... default دوستت دارم، تقريبا هيچ چيز آن‌جور كه مي‌خواهم نيست ولي باز دوستت دارم، از اولش setting‌ام اين‌جور بوده، كاريش نمي‌توانم بكنم، كاريم نمي‌توانم بكنم، وقتي مي‌خوابم دلم برات تنگ مي‌شود، توي خواب مي‌گويم مبادا از چيزي عقب بمانم، مبادا من خواب باشم و چيز  ِ قشنگي از ماجرات از دستم در برود، هي عجله دارم بيدار شوم، هي بيداريم را كش مي‌دهم كه بيشتر... ديروز رفتم ابروهايم را برداشتم، توي آينه دست مي‌كشم روي دنباله ابروم مي‌گويم اين بار كوتاه شد... مي‌گويم تو چه قدر ادامه داري؟ حالا كجاي منحني  ِ توام؟ چه فرقي دارد؟ يك وقتي از تو جدا مي‌شوم، ازت مي‌روم، مي‌روم و نمي‌دانم بعدش چي مي‌شود، هيچم دلم نمي‌خواهد از تو بروم علي‌رغم همه چيز، فكر مي‌كنم بعد از تو تنهايي تمام  ِ بود و نبودم را مي‌برد توي تاريكي، چه قدر بد... دلم مي‌خواهد هي بيشتر... بيشتر چي؟ بيشتر خنده‌ام بگيرد؟ بيشتر گريه‌ام بگيرد؟ بيشتر ريحان بو كنم؟ بيشتر زير چشم‌هايم چروك شود؟ بيشتر دلم بشكند؟ بيشتر رنگ صورتي را دوست داشته باشم؟ بيشتر ماكاروني تند درست كنم براي بچه‌ها؟ بيشتر چي؟ بيشتر زندگي كنم؟ نمي‌دانم، ولي ديفالت دوستت دارم...

اين را هم بگويم: به هيچ خنديدن را ببينيد، عكس‌هاي برنا قاسمي خودمان است از... هيچي ديگر، برويد ببينيد، بعد بگوييد زندگي ارزش  ِ دوست داشته شدن را دارد يا نه؟

 

+  بیست و هفتم اردیبهشت 1391   افسانه  | 

هيچي، فقط خواستم بگويم دلم گرفته...

اين را هم بگويم: ببينيد چه‌قدر قشنگ تنهايي را مي‌كشد...

 

+  بیست و یکم اردیبهشت 1391   افسانه  | 

توي فيلم عروسي  ِ شكوه همه سرخوش دارند مي‌خندند، من رفته‌ام توي مبل دو تا دستام را گذاشته‌ام روي صورتم از لاي انگشتام نگاه مي‌كنم و اشكام همي جور مي‌ريزد پايين، عمو فرامرز مي‌خندد، بابا دستمال‌بازي مي‌كند، مي‌دانيد دستمال‌بازي چيست؟ رقص محلي بختياري‌ها، يك چيزي هست ديگر، سرچش كنيد مي‌بينيد، هر كي ديگر نيست توي فيلم عروسي شكوه هست، نسيم توي گريه من مي‌گويد: س  ِ قيافه من! باهاش مي‌خندم، مي‌گويم: كوچولو بودي خو... مي‌گويم: من چي پوشيده بودم؟ من يك گوشه نشسته‌ام دارم دست مي‌زنم، هر چي زوم مي‌كنيم معلوم نيست، خودم هم يادم نمي‌آيد، اووووووو... ده يازده ساااااال  ِ پيش بود... همين ده ‌يازده سال پيش بود، حوصله ندارم بهش فكر كنم، فكر كردن به ده يازده سال زندگيت وقتي داري فيلم عروسي دخترعموت را نگاه مي‌كني چي را عوض مي‌كند؟ چي عوض مي‌شود وقتي ده يازده سال گذشته باشد و تو گريه كني؟ راستي اين آهنگه "تو مثل گلي..." شما اين آهنگه يادتان هست بچه‌ها؟ ده يازده سال  ِ پيش چه قدر ما دخترها با تو مثل گلي مي‌رقصيديم... توي فيلم يك جايي دارند از عروس توي باغ  ِ يكي از خانه‌هاي ويلايي نيوسايد عكس مي‌گيرند بعد اين آهنگه را گذاشته‌اند روي فيلم، بلند مي‌شوم با بلوز و شلوارك سورمه‌اي ورزشي مي‌روم وسط، گوشه دامن چين‌دار فرضي را مي‌گيرم با تو مثل گلي مي‌رقصم، حالا نرقص كي برقص نصفه‌شبي... همي جور كه مي‌رقصم چشمك مي‌زنم به نسيم مي‌گويم: برسد به دست بابا!

اين را هم بگويم: اين دختره منم، همان ده يازده سال پيش، همان سال‌هاي تو مثل گلي و اينا... دخترها مثل گل بودند بعد من همه‌اش پيرهن مردانه مي‌پوشيدم توي خانه با جين كهنه‌هاي زمان تين‌ايجريم، س  ِ قيافه‌ام، آدم نبودم كه...

:))))

 

+  هفدهم اردیبهشت 1391   افسانه  | 

چهارزانو، روي تخت، نشسته‌ام، دارم لباس‌هاي تازه خشك‌شده را تا مي‌زنم، يكي چهار تا، يكي دو تا، يكي سه تا، مرتب، حواس‌پرت روي روالي ازلي ابدي روي روالي كه هر زني مي‌داند دارم لباس‌ها را يكي‌يكي مرتب تا مي‌زنم، حواس‌پرت... سرم را مي‌اندازم پايين، گوشه لب پايينم مي‌لرزد، سرم را مي‌گيرم بالا، نوك  ِ بيني‌ام مي‌سوزد، چيزي توي بازدمم مي‌سوزد، چيزي توي هواي توي سينه‌ام مي‌سوزد، بيني‌ام را با سر و صدا بالا مي‌كشم، مي‌گويم: ما زن‌ها بعضي وقت‌ها عجيب مي‌شويم... لب مي‌گزم، انگار دندان گذاشته باشم روي هر چي حرف توي دنياست... مي‌گويم: چي داري مي‌گويي؟ اخم مي‌كنم به خودم كف  ِ دستم را تند مي‌كشم زير داغي  ِ بينيم... مي‌گويم: وقت  ِ دوست داشتن  ِ يكي، وقتي يكي دوستت داشته باشد... مي‌گويم: مي‌ترسي؟ مي‌گويم: نمي‌ترسي؟ مي‌گويم: ترس ندارد... مي‌گويم: مي‌ترسم... تشر مي‌زنم يكهو: داري چه كار مي‌كني؟ دارم حواس‌پرت تاي يك كوه لباس  ِ تاشده را يكي‌يكي بااااز مي‌كنم...

اين را هم بگويم: دختري اين‌جا نشسته... گريه مي‌كنه... يادم نيست اين طرح را از كجا برداشته‌ام، ايشالا كه صاحبش اجازه مي‌دهد!

؛))

 

+  دهم اردیبهشت 1391   افسانه  | 

من تنهام، و نمي‌توانم هيچ كاريش كنم، آخر  ِ شب‌ها توي اينترنت اين ور و آن ور مي‌روم شعر مي‌خوانم عكس  ِ كاردستي‌هاي كاغذي را توي اينترنت نگاه مي‌كنم مي‌گويم چه قدر خوشگل‌اند، نمي‌دانم، يك كارهايي براي خودم مي‌كنم ولي من باز هم تنهام، توي  ِ دلم تنهاست، اطرافم تنهاست، براي خودم جايزه مي‌گيرم مي‌گويم: دختر خوبي بودي برات كتاب گرفتم، دختر خوبي بودي برات لواشك گرفتم، دختر خوبي بودي برات چوب‌شور گرفتم... مامان هم برايم جايزه چوب‌شور مي‌گيرد، ولي چوب‌شورهايم هم تنهاست، ديروز هم وقتي بعد از اداره تند و تند توي گرماي ساعت چهار عصر  ِ اهواز دويدم تا به ايستگاه برسم داشتم فكر مي‌كردم چه قدر دور و برم تنهاست، من مثل فراغت يك پيراهن نخي توي باد  ِ داغ تنهام... آفتاب تيز مي‌تابيد توي چشمام، چشمام مي‌سوخت، لبه كلاهم را كشيدم پايين‌تر تا روي بيني‌ام سايه شد، هوا گرم بود، نشستم توي ماشين، توي ماشين هم ديدم كنارم تنهاست، كيف و بار و بنديلم را گذاشتم كنارم گوشه پايين مقنعه‌ام را توي هوا تاب دادم كه هوا تكان بخورد، به يكي كه كنارم نبود گفتم: فووووت كن توي چشمام خنك شود، چشمام مي‌سوزد...

اين را هم بگويم: عكس از علي ناجيان است.

 

+  ششم اردیبهشت 1391   افسانه  | 

هنوز از اين گيره‌ها مي‌زنم به موهام در ارديبهشتي كه سي و دو ساله مي‌شوم...

:))))

 

+  دوم اردیبهشت 1391   افسانه  |