دارم لباسهاي تازه شسته را تا ميكنم، انگشترم توي انگشتم تاب ميخورد، نگينش رو برميگرداند، با انگشت كناري دورش ميدهم دور انگشتم، توي تاي لباسها باز كج ميشود، ميگويم: باز لاغرتر شديمها... اين انگشتره را دايي اولهاي آذر بهم هديه داد، براي انگشت لاغرمردنيام لق ميزد، گذاشتمش توي انگشت بزرگتر، حالا اينجا هم جا نميشود، ميگويم: شير بخور موهات بلند بشود خوشگل بشوي... تيشرت سايز اسمال را توي آينه ميگيرم روي شانههايم، روي شانههايم زار ميزند... ميگويم: شير بخور قوي بشوي با ميكروبها بجنگي... بينيام را ميكشم بالا، چهارستون بدن هم كه سالم باشد باز چيزهايي هست كه آدم از پا بيندازد رفقا، ايمني بدنت پايين ميآيد در برابر هر چي كلا... ميگويم: شير بخور زود بزرگ بشوي... ميگويم: بيخيال، بيا چاي بخوريم... چاي ميريزم، لباسهايم را تا ميكنم، انگشتره تاب ميخورد دور انگشتم...
+
نوشته شده در ششم بهمن 1390  توسط افسانه
|
مشاورم، مشاورم روي وايتبورد اتاقش با ماژيك مينوشت: افسانه... اسمم را مينوشت هي دورش دايره ميكشيد، هي دايره ميكشيد، من آن وسط بودم توي مركز دايرهها، دايرههاي دور هم، دايرههاي تو در تو، مشاورم ميگفت: اينها ديوار است، دور ِ تو، ما ميخواهيم اين ديوارها را خراب كنيم، كه ديگر دور افسانه ديوار نباشد، من و تو ميخواهيم با هم افسانه را بياوريم بيرون... من نگاش ميكردم، چهقدر بچگانه توي صندلي چرمي ِ سرد قايم ميشدم نگاش ميكردم، وايتبورد را نگاه ميكردم، اسمم را كه نوشته بود نگاه ميكردم، هر چي ميگفت ميگفتم: باشه... ازش حساب ميبردم، به خودم ميگفتم اين آقا كارش درست است، بيا به حرفش گوش بدهيم كه حالمان خوب بشود، حرف حرف او بود، خودم را سپرده بودم دست ِ دستهاي بزرگش، توي دستش دستمالكاغذي بود، باهاش وايتبورد را پاك ميكرد، روي وايتبورد مينوشت: افسانه... هي دورم دايره ميكشيد، ميگفت اين دايرهها هم عوامل محيطي است هم عوامل دروني ِ تو... دستم را ميگرفت از اول همه كارهاي زندگي كردن را يادم ميداد، يك بار گفت: پاشو موهايت را بشور، دوش بگير... توي دلم گفتم: ميزنمتا... گفت: زود باش... بلند شدم دوش گرفتم مثلا، مثلا موهايم را شامپو زدم، بعد توي دلم اخم ميكردم موهاي او را ميكشيدم، گفت: حالا لباسهايت را يكييكي بپوش... ميخواستم بزنم توي گوشش، گفتم: باشه... هر چي او ميگفت ميگفتم: باشه... يك بار گفت: تمرين اين جلسه ظرف شستن است، من دلم ميخواهد امشب كه ميروي خانه ظرفهاي شام را تو بشوري... بهش گفتم: بيخيال پسر، امروز توي اداره خيلي خسته شدم، فردا شب ميشورم... گفت: امشب دختر خوب... آن شب يك كوه ظرف شستم، قابلمهها و ماهيتابهها را هم شستم، كاشيهاي بالاي ظرفشويي را هم شستم، يك بار هم خودش مثلا يك بشقاب گرفت توي دستش، گفت تو هم يك بشقاب بردار، با هم توي هوا بشقابهايمان را شستيم، يك بار گفت: موهايت را سشوار كن... من مثلا سشوار را روشن كردم، از روي شال گرفتم توي موهايم، مثلا گرماي سشوار ميخورد زير موهاي كوتاه من، گفتم: شانه را بده ببينم... زد زير خنده، من هِر و هِر به كارهايمان ميخنديدم، او بر و بر نگاهم ميكرد، سر به سرش ميگذاشتم، سرش را كج ميكرد انگار با بچه طرف است، صبوريام ميكرد، كارش اين بود، هر جلسه نرمتر ميشدم، منعطفتر ميشدم، زندگي را از اول يادم داد، يادم داد، بعد هر جلسه يكي از دايرههاي دورم را پاك ميكرد، هر جلسه دنيايم بزرگتر ميشد، تنهاييام بزرگتر ميشد، آخرش فقط افسانه ماند و وايتبورد، ديگر دايرهاي نبود، من آزاد شده بودم، ديگر از بيمارستان و حملههاي تنفسي شبانه و آرامبخش و گيجي خبري نبود، ديگر از مريضي و گريه و ترس و اضطرابهاي من خبري نبود، همه چيز را پاك كرده بود، دور تا دورم تا چشم كار ميكرد هيچي نبود، دور تا دورم تا چشم كار ميكند هيچي نيست... چند وقت پيش دوباره رفتم پيشش، نه براي خودم، گفت: خودت چهطوري؟ وقتي ديد چهقدر خوب ِ خوبم چشمهايش برق زد، دستهاي بزرگش را كودكانه با شادي به هم كوبيد، گفت: آفرين! گفت: تو اولين كيِسي هستي كه اينقدر كامل در اين متُد موفق بوده است... بعد دستهايش را برد بالا، مثل قهرمانها بازوهايش را گامبو كرد، يعني: باريكلا، تو موفق شدي! بهش نگفتم: نميداني دكتر...
اضافه ميشود: البت مشاورم خيلي كمكم كرد، ازش مچكرم.

عكس ِ يكي از اوو شبهاست، يكي از اوو شبهاي بد...
+
نوشته شده در یکم بهمن 1390  توسط افسانه
|
Angry Birds بازی ميكنم، بازي كردهايد؟ توي خودم مچاله، له و لورده، بعد با هر چي توان توي زندگيم دارم حالا هر چه قدر كه هست... كمان پلاستيكي انيميشن را روي صفحه موبايل ميكشم و با همه قدرتم رها ميكنم، چشاي سمجم توي هوا دنبال پرنده عصباني ميدود، پرنده با تمام قدرتم با سر ميرود توي ديوار و... منم باهاش روي زمين ِ توي موبايل پخش ميشوم، درب و داغان، خراب و متلاشي... متلاشي... بعد هميجور پرهاي رنگي ِ پرنده عصباني ِ متلاشي ِ نابود روي سرم ميريزد، متلاشي نشستهام كف زمين توي موبايل، صداي زِر زِر خنده توي موبايل ميپيچد، پا ميشوم ميايستم، پرها را از سر و روم ميتكانم، يك پر ِ آبي نشسته روي موهام، برش ميدارم نگاش ميكنم، ياد ِ خاطرههاي آبيام ميافتم، يعني خاطرههايي كه از يك آدم آبي دارم، پر ِ آبي را ميزنم گوشه موهام، همينجوري براي قشنگي مثلا، همين من ِ متلاشي... برميگردم ميدوم سمت كمان پلاستيكي انيميشن، ميدوم كه يا باز با سر بروم توي ديوار يا اينبار بپرم هوا بگويم: كشتمش...

+
نوشته شده در بیست و پنجم دی 1390  توسط افسانه
|
ببين دستهاي مرا، ببين، اينا... چهقدر دلم ميخواست بلد بودم با دستهايم كاري كنم، چهميدانم، بلد باشم گلدوزي كنم، نقاشي بكشم، براي كتابهاي داستان كودكان نقاشي بكشم، يا براي مجلههاي بچهها، مثل نقاشيهاي علي خدايي و محمدعلي بنياسدي توي كيهانبچههاهاي ِ آنوقتها... بيشتر از همه دلم ميخواست بلد بودم بافتني كنم، ولي هيچوقت دستهاي متمركزي نداشتهام، دستهايي كه چيز ياد بگيرند و كارهاي قشنگ بكنند، فرمانبر باشند، ظرف كه ميشورم همه آشپزخانه را خيس نكنم، گوشههاي اجاق گاز را ميليمتري تميز كنم و برق بيفتد، مداد ِ چشم كه ميكشم شبيه نوار ِ قلب نشود... دستهاي من ريزهكاريهاي ظريف دستهاي يك زن را ياد نميگيرند، حتي تايپ هم درست و درمان ياد نگرفتهام، من فقط بلدم بنويسم، همين نوشتنم هم خوشخط نيست، خرچنگقورباغه مينويسم، هر كلمهام به اين گندگي... گزارشهايم ميشوند هزار صفحه... بيشترين كاري كه با دستهايم انجام ميدهم دست كشيدن روي چيزهاست، مثلا روي گونههاي نسيم، روي برگههاي كتاب، روي برگ گلهاي توي محوطه اداره، روي پوست ِ نارنگي، براي همينها هم آنقدر شوق دارم كه حسش از توي دستهايم پر ميگيرد و به سلولهاي مغزم نميرسد كه خوب بفهممش... تنها كاري كه با دستهايم خوب انجامش ميدهم در آغوش گرفتن است، اين را هم ظريف و نازك بلد نيستم، با همه دستهايم در بر ميگيرم... ولي دلم ميخواست بلد بودم بافتني كنم، حسش خيلي خوب است، آدم دلش آرام ميگيرد توي زير و روها، همين ديگر، فقط خواستم بگويم دلم ميخواهد دستهايم با من راه ميآمدند، دلم ميخواهد بلد باشم بافتني كنم...

+
نوشته شده در بیستم دی 1390  توسط افسانه
|
ساعت هي شبتر ميشود، من هي بيدارم، با چشاي ورمكرده از بيخوابي، از بيخوابي و چيزهاي ديگر البت... خودم را پيچيدهام توي دو تا پتو، مثل دلشوره خوابم نميبرد، مثل بهانهگيري خوابم نميبرد، خودم را از لابهلاي پتوها ميكشم پايين ِ تخت، همهاش فكر ميكنم يك كاري هست كه انجامش ندادهام، همهاش فكر ميكنم يك كاري هست كه بايد انجام بدهم، موهام را از جلوي چشام ميزنم كنار جوري كه آدم عزمش را جزم ميكند، فكر كنم مردها ايي جور وقتها آستين بالا بزنند، ما موهايمان را ميزنيم كنار... ميروم مانتو سبزه را از بين بقيه مانتوهاي روي جارختي ميآورم سر ِ دست كه صبح دم دستم باشد، جوراب مشكيها كه روبان دارند را ميگذارم كنار تخت كه صبح جلوي چشمم باشد، ديدهايد دختر به اين بزرگي روبانهاي جوراب مشكيهايش را دوست داشته باشد؟ ته ِ كيفم بين خرت و پرتها ميگردم كه مطمئن باشم اندازه كرايه تاكسي صبح پول دارم توي كيفم، مقنعهام را از روي صندلي برميدارم نگاهش ميكنم دوباره همانجور مرتب ميگذارم روي صندلي... همين كارها ديگر، همين كارهاي بيسر و ته، بعد جوري كه يعني من ديگر هيچ كاري ندارم ميروم چهارزانو مينشينم روي تخت... نشستهام روي تخت خودم را پيچيدهام توي دو تا پتو، هي توي تاريكي موهام را از جلوي چشام ميزنم پشت ِ گوشم، هي باز موهام را ميزنم پشت گوشم، زل ميزنم توي تاريكي با همي چشاي ورمكرده از بيخوابي و چيزهاي ديگر البت...
+
نوشته شده در هفدهم دی 1390  توسط افسانه
|
يهو برميگردم تابلوي مغازهه را نگاه ميكنم، همينجور كه دارم تندتند توي خيابان راه ميروم و بار و بنديل ِ كتابهايم توي دستم سنگيني ميكند دارم از خستگي و گرسنگي ِ صبح تا عصر ميميرم، دارم ميميرم بعد با ديدن يك اسم روي شيشه يك مغازه برميگردم و همينجور كه دور ميشوم هي پشت سرم را نگاه ميكنم، اسم روي شيشه مغازه را نگاه ميكنم، گاهي از يك وقتي تا آخر عمر هر جا اسمش را ببيني برميگردي و نگاه ميكني، روي شيشه مغازهاي، روي تابلوي تبليغاتي سر چهارراهي، روي ديوار خانهاي ته كوچهاي، روي كيف كودكي كه دارد ميرود دبستان، بخواهي نخواهي چشمت با اسمش آشنايي ميكند، چشمت دنبال اسمش ميگردد، خودت هم نميدانيها، ولي چشمت دنبال اسمش ميگردد، عشقبازي ميكني با نام ِ او، وقتي از كسي براي تو تنها اسمش مانده باشد و ديگر همه چيز گذشته باشد...
+
نوشته شده در سیزدهم دی 1390  توسط افسانه
|
زنگ زدهام تاكسيسرويس كه بروم اداره، گفت چند دقيقه ديگر بياييد پايين، توي تاريكي صبح ِ خانه نشستهام روي كاناپه بزرگ هال، وسعت ِ كنارم خالي است، من از وسعتهاي خالي ميترسم، اگر حتي به اندازه يك كنار باشد، نشستهام و دستم را گذاشتهام روي دسته چوبي كاناپه، زمين ايستاده است، حركت نميكند، انگار دنيام از حركت ايستاده باشد نشستهام، انگار پشت پردههاي كتان ِ ابرآلود هال آن بيرون كاري ندارم، كسي كاريم ندارد، كسي با من نيست، من با كسي نيست، نشستهام و هواي سنگين صبح نشسته روي مقنعهام، دست ميبرم و مثل وقتي دبيرستان ميرفتم تاي مقنعهام را مرتب ميكنم، نميدانم اضطراب هفدهسالگيام اينجا چهكار دارد؟ با من چهكار دارد؟ حالا ديگر چهكار دارد؟ دستم كه ميلرزد همانجا گوشه مقنعه ميماند، مثل همه دنيا كه از حركت ايستاده توي اين صبح، نشستهام و ميدانم آن بيرون اداره هست و بچهها و كارهايم و درسهايم و زندگيام، ميدانم... نشستهام و ميخواهم سرم را بگذارم روي پشتي كاناپه قهوهاي و بخوابم، مقنعهام را دربياورم بگذارم روي دسته مبل و بخوابم، اين دستهاي مضطرب هفدهسالگيام را بگذارم زير ِ سرم و بخوابم، من ديگر خستهام، ميخواهم تا آخر دنيا بخوابم... ولي تاكسي ديگر بايد آمده باشد...
+
نوشته شده در یکم دی 1390  توسط افسانه
|
كز كردهام گوشه تاريك تاكسي انگشتهايم را بو ميكنم، باز ميگويم: اين بوي من نيست... از صبح هي به خودم گفتهام: اين بوي من نيست... اولش اولهاي صبح بود داشتم فكر ميكردم اين خبر را توي ليست اقتصادي بنويسم يا سياسي، از كلافگي انگشتهايم را گذاشتم روي صورتم، نوك انگشتهايم بوي عطر ميداد، من عطر نزده بودم، با بچهها دست نداده بودم، اصلا هيچكس اين دور و ورها اين عطر را ندارد، بويش خوب است، گرم است، امن است، از اين قديميها، چه ميدانم، از اين برندها، ماركها، باكلاسها... باز انگشتهايم را بو كردم، دلم نميآمد زياد بوش كنم، ميترسيدم تمام بشود، ميترسيدم وقتي تايپ ميكنم يا وقتي مينويسم يا وقتي فنجان چايام را برميدارم عطر سر ِ انگشتهايم برود، بعد ديدم مانتوم هم عطر دارد، روي آستينهايم، روي شانههاي مانتويم، گفتم: اين عطر از كجاست؟ تا عصر كار كردم و تا عصر عطر ِ خوبم دنبالم ميآمد، وقتي ميرفتم با مديرمان حرف بزنم، وقتي برميگشتم جواب خبرنگار ِ ميز كناري را بدهم، وقتي مينوشتم، وقتي توي تحريريه راه ميرفتم، دنبالم ميآمد، يك بار پايين ِ مقنعهام را آوردم بالا زير بينيام و بوش كردم و پشت ِ مقنعه براي خودم خنديدم، بوش خوش است، نميدانم، فقط بوش خوش است، كز كردهام گوشه تاكسي دارم برميگردم خانه و هي نوك انگشتهايم را بو مي كنم، گوشه پايين ِ مقنعهام را بو ميكنم، عطر من نيست، ولي مقنعهام، مانتويم، دستهايم، ژاكتم بويش را گرفتهاند، مثل كسي هستم كه انگار كسي در آغوشش گرفته باشد، دست گذاشته باشد دور ِ شانههاي مانتويش، دست كشيده باشد روي انحناي گردن مقنعهاش، فشرده باشدش... مثل كسي هستم كه انگار كسي در آغوشش گرفته است و دوستش داشته است و رفته است و عطرش روي لباسهاي من مانده است...
+
نوشته شده در بیست و سوم آذر 1390  توسط افسانه
|
پيازها توي ماهيتابه دارند سرخ ميشوند، شاملو توي يك مستندي توي بيبيسي دارد شعر ميخواند: هيچ كجا، هيچ زمان، فرياد زندگي بيجواب نمانده است... توي دلم ميگويم: اي آقا... اي آقا... شاملو بين صداي سرخ شدن پيازهاي من روي اجاق گاز دارد ميخواند: به صداهاي دور گوش ميدهم، از دور به صداي من گوش ميدهند، من زندهام... برميگردم پيرمرد را توي تلويزيون نگاه ميكنم، دستهاي روشنم زير نور چراغ ِ زرد هود را نگاه ميكنم، رگهاي آبيام را نگاه ميكنم، زندگيام را نگاه ميكنم، پيازهاي طلاييام را هم ميزنم، گوش ميدهم، به صداهاي دوردست كه ساكتند گوش ميدهم، توي دلم ميگويم: يك چيزي بگوييد نعلتيها... صداها حرف نميزنند، شاملو اصرار دارد: فرياد من بيجواب نيست... ميگويم: ها! حالا نميشود آدم توي دلش بگويد؟! چشمك ميزنم به تلويزيون... سرم را خم ميكنم پياز سرخشدهها را بو ميكنم... شاملو باز ميخواند: قلب خوب تو جواب فرياد من است... همينجور كه روي ماهيتابه خم شدهام برميگردم پيرمرد را نگاه مي كنم، ميآيم يك چيزي بگويم، سرم را بلند ميكنم، توي دلم ميگويم: بيخيال دختر... قارچها را ميريزم توي ماهيتابه، صداي گرم شاعر ميخواند: نازنين، جامه خوبت را بپوش، عشق ما را دوست ميدارد... با همين آستينهاي مچاله و شلوار كتاني شش جيب رنگ و رو رفته برميگردم طرف ِ تلويزيون بگويم... ميزنم زير خنده، ميگويم: اي آقا... اي آقا...
+
نوشته شده در بیستم آذر 1390  توسط افسانه
|
از بالا رديف اول، دومي، كوتاهه، موهاي من... موهايم اين شكلي است، بارهاست كه همين مدل كوتاهش ميكنم، دنيا با موهاي كوتاه و ابروهاي كوتاه تغيير نميكند، من هم... ولي حالا ديگر وقتي گريه ميكنم انگشتهاي خيسم را روي ادامه بلند ابروهايم نميكشم، تنهاتر نميشوم، وقتي حيرانم قوس پايين موهايم را تاب نميدهم دور انگشتهايم، گيجتر نميشوم، شانه برميدارم، موهاي كوتاهم را يكطرفي روي پيشانيام شانه ميزنم، شانه ميزنم... مداد ِ ابرو برميدارم ابروهاي كوتاهم را پررنگ ميكنم... مينشينم فانتزي ِ غمگين دختر مو كوتاه ِ ابرو پررنگ را نگاه ميكنم، ميخندم به قيافه بچگانهاش... دنيا با اين چيزها عوض نميشود، ولي من همين موهاي كوتاه را دوست دارم، و همين ابروهاي كمرنگ را... حالم خوب است...

اضافه ميشود: موهاي تو كدام يكي است؟ يا... موهاي او كه دوستش داري.
+
نوشته شده در هفدهم آذر 1390  توسط افسانه
|
زنبيل به دست توي يكي از ايي سوپرماركتهاي كوروش... توي ايي دستم ليست ِ خرت و پرتها با دستخط ِ نسيم، ميخوانم: زيتون... يك شيشه برميدارم، ميخوانم: شامپو كلير از اين آبيها... يكي برميدارم... ميخوانم: چاي ِ گلستان... يك بسته برميدارم... همينجور برو بعدي... در ضمنش قربان ِ خط شكسته نستعليق ِ اين بچه ميروم، بين قفسهها راه ميروم، زندگي آستين ِ مانتويم را ميكِشد، ميخوانم: ادويه كاري... دستم ميرود براي يكي از قوطيهاي پلاستيكي... برميگردم از اول ِ قفسه چاشنيها، از ادويه ِ اولي تا ادويه ِ آخري را بو ميكشم، ادويه كبابي، گلپر، آويشن، پودر موسير... نفسم ميگيرد، سرفه، سرفه، سرفه، سرفه... آخرش ميگويم: هووووف! ميدانيد ديگر، هر كسي يك جورهايي با زندگي عشق ميكند، جورهايي كه بهش نميسازد...
+
نوشته شده در دوازدهم آذر 1390  توسط افسانه
|
ماه آخر پاييز... صبحها ديگر ژاكت ميپوشم، امروز هم به آبدارچي مهربان اداره گير دادم كه سرد است، رفت از توي انبار برايم هيتر آورد، گذاشتم كنار صندليم، زل زدم به المنت نارنجي ِ گرمش، بعد انگشتهام را زير لبه آستين ژاكت قايم كردم كه گرمم بشود، سردم است... زينب برايم از مشهد سوغاتي آورده، امروز ميگفت آنجا برايم دعا كرده، اولش ذوق كردم، بعد باز زل زدم به المنت نارنجي ِ هيتر، باز انگشتهايم را از سرما قايم كردم توي آستينهاي ژاكتم، زل زدم، گفتم: جوجهها را آخر پاييز ميشمرند...

اضافه ميشود: اين را امروز توي ف.ي.س.ب.و.ك گذاشتم، گفتم براي شما هم بگذارم؛ منم، زمستان پارسال، روابطم با پرندهها خوب است، پرندهها را دوست دارم، پرندهها كه مهاجر هم باشند... شما چه طور؟
+
نوشته شده در یکم آذر 1390  توسط افسانه
|
توي آينه روشويي ِ اداره... توي آينه آب سرد... آب سرد ِ سرد ميپاشم به صورتم، توي آينه در ِ دستشويي پشت سرم بسته است، مثل اغلب ِ درهاي اين دنيا توي اين روزها، من پشت سر هم آب ِ سرد ِ سرد ميپاشم به صورتم، هي پشت سر هم جا ميخورم، يكه ميخورم، يخ ميزنم، توي آينه، توي اين روزها... موهايم را روي خواب ِ كج هميشگي ميزنم پشت گوشم، مقنعه را ميكشم روي سرم، توي آينه مقنعه را مرتب ميكنم، مثل خيلي چيزهاي اين دنيا كه هر روز مرتب ميكنم، تحريريه پشت در است، دنيا پشت در است، در را باز ميكنم برميگردم... برميگردم و كسي چه ميداند مرا.
اضافه ميشود: ممنونم بچهها.
+
نوشته شده در بیست و هشتم آبان 1390  توسط افسانه
|
همین جام، همین جا، نشسته ام لبه تخت، دستهام بلاتکلیف، دنبال چیزی می گردند انگار، دست می کشم روی هوای اطراف، صدای نسیم از هال می آید، دارد برای بهنام آخرین اخبار را می گوید، می گوید قذافی را جای نامعلومی توی بیابانهای لبیی دفن کرده اند، می گوید وزیر امورخارجه ایران در مراسم ولیعهد عربستان شرکت کرده و با اتفاقهای این روزها این عجیب است، می گوید یک نوزاد چهارده روزه و مادرش را بعد از سه روز از زیر آوارهای زلزله ترکیه زنده و سالم بیرون آورده اند... لبخند می زنم، دلم تنگ است، صدای نسیم از هال می آید: کجایی افسانه؟ سرم را بلند می کنم، از جایی دور می گویم: همین جا...
اضافه می شود: همین جا هستم بچه ها، دوستتان دارم.
+
نوشته شده در سوم آبان 1390  توسط افسانه
|
ميگويم: براي يك دقيقه... بعد سرم را ميگذارم روي ميز، بچهها با هم حرف ميزنند، صداي شستن از آبدارخانه ميآيد، صداي ليوانهاي چاي و ميز خبرنگارها، تلفن ۲۹ زنگ ميخورد، استارت خودكار بوق ميزند، برگه فاكس جيرجير ميكند، من سرم را گذاشتهام روي ميز براي يك دقيقه دارم به صداي جيكجيك گنجشكها گوش ميدهم، هر سال همين وقتها ميآيند توي جاكولري بالاي ميزم لانه ميكنند...
+
نوشته شده در شانزدهم مهر 1390  توسط افسانه
|
اينترنت قطع بود، نميشد كار كنيم، توي تحريريه هر كسي سرش را به كاري گرم كرده بود... من خودكار برداشتم، روي مچ دستم پرستو كشيدم، ميگويند پرستو خوشقدم است... ميگويند خوشبختي ميآورد...

اضافه ميشود: از اول ِ صبح دارد از زير آستين مانتوم سرك ميكشد بيرون اين پرنده كوچك خوشبختي...
+
نوشته شده در دهم مهر 1390  توسط افسانه
|
روی زانوهام كبود شده، هر دوتاش، يكيش چهار تا كبود، يكيش سه تا، يكي از كبوديها هم ورم كرده، به اين بزرگي... يواش دست ميكشم روي دردش، از ته گلويم بلند ميپرد: آيييي... بينيام را به عادت ِ درد جمع كردهام براي خودم تنهايي عز و چز ميكنم، ميگويم: نميشد آن پايين به جاي سنگريزه موكت ميانداختند؟ ميگويم: آخ پام... سر ِ خودم كلاه ميگذارم ميگويم: بوسش ميكنم زود خوب بشود... همينجور كه توي هوا كبوديها را بوس ميكنم حاشيه شلوار ِ جين ِ كهنه را يواش برميگردانم ميكشم روي زانوهام، بعد دوباره تا ميزنم بالا كبوديها را نگاه ميكنم، خندهام ميگيرد، خيلي وقت بود كه سرسرهبازي نكرده بودم بچهها...
+
نوشته شده در سوم مهر 1390  توسط افسانه
|
توي محوطه نشستهام روي زمين، لبه ايوان پژوهشكده دارم انگشتهام را توي آفتاب باز و بسته ميكنم كه يخشان باز بشود، دو دقيقه پيش داشتم توي تحريريه از سرماي ايي كولر گازيهاي نعلتي ميلرزيدم، نميشد كار كنم، انگشتهام از سردي خشك شده بود، نميشد خودكار را توي دستم بگيرم، موس را توي دستم بگيرم، حالا آهستهآهسته انگشتهاي يخزدهام جُم ميخورند، آفتاب ميتابد و من مثل آفتابپرست ِ عاشقي كه دلش را جا گذاشته است سرم را مياندازم پايين راه ميافتم سمت تحريريه، ميروم دستهايم را بدهم به موس و كاغذهاي كاهي و خودكار آبي سرد و اوو كولر گازيهاي نعلتي كه بيامان ميوزند، من همي دختره كه مثل يك آفتابپرست ِ عاشق است...

اضافه ميشود: زمستان خر است، تابستان خوب است.
+
نوشته شده در بیست و نهم شهریور 1390  توسط افسانه
|
قطار شو كه مرا با خودت سفر ببري...

گوش كنيد برايتان شعر بخوانم بچهها:
قطار شو كه مرا با خودت سفر ببري
به دورتر برساني، به دورتر ببري
تمام بود و نبود مرا در اين دنيا
كه تا ابد چمدانيست مختصر، ببري
كه من تمام خودم را مسافرِ تو شوم
تو هم مرا به جهانهاي تازهتر ببري
سپس نسيم شوي تو؛ و بعد از آن يوسف...!
كه پيرهن بشوم تا مرا خبر ببري
و بعد نامه شوم من... چه خوب بود مرا
خودت اگر بنويسي، خودت اگر ببري
پيمان سليماني
+
نوشته شده در بیست و هفتم شهریور 1390  توسط افسانه
|
نشستهام روبهروي تلويزيون، ميخواهم بفرماييد شام را نگاه كنم، چشمهام تار، هيچي نميبينم، اصلا همه جا خيس، مهگرفته، ابري، توي اين شب گرم شهريور، مامان آمده بيمقدمه نشسته كنارم صفحه موبايلش را گرفته جلوي چشمهاي من ميگويد: ببين عدد ِ آخر ِ اين شماره تلفن ۲ است يا ۳؟ موبايل را از دستش ميگيرم، زل ميزنم به عدده، ۲ يا ۳؟ هي با يك دستي مثلا ميخواهم پرده خيس جلوي چشمهايم را بزنم كنار، پرده افتاده و ميلرزد، كافي است پلك بزنم كه پرده خيس ِ ابري بريزد پايين روي گونههام، لب ِ خشك ِ تركخوردهام را ميگزم به زور پلكهايم را نگهميدارم كه پرده نيفتد، چشمهايم را بازتر ميكنم مثل دو تا دايره خيس... جان ميكنَم و ميگويم: ۲ است مامان، ۵۲۷۲... مامان موبايل را ميگيرد و ميرود، و من هنوز ميخواهم پرده مه را از جلوي چشمهايم بزنم كنار، و همينجور كه هي با اصرار پرده را ميزنم كنار لبهاي تركخوردهام را بيشتر به هم فشار ميدهم...
+
نوشته شده در بیست و سوم شهریور 1390  توسط افسانه
|
بياييد برويم با هم قدم بزنيم، از ۲۴متري تا امانيه... ولي اين پل بيشتر از اين حرفهاست، مگر نه؟ راستي چرا؟

عكسهاي گزارش تصويري هلال روشن شبهاي اهواز را ببينيد.
اضافه ميشود: داستان عاشقانه ساخت پل سفيد را شنيدهايد؟
+
نوشته شده در بیستم شهریور 1390  توسط افسانه
|
همكارم از مرخصي برگشته، ميآيد سمت ميزم عكسهاي توي موبايلش را نشانم ميدهد ميگويد: ببين خانم باورصاد... ببين عجب جايي بود... بهش گفتم: زهرمار...

فكر كردم آدم شب بخوابد، روي ابرها... صبح از خواب بيدار بشود، توي ابرها...
اضافه ميشود: من هم كه شمالنديده...
يك چيز ديگر: صبح باشد، توي اين تراس، نيمرو و چاي ِ تازه و مثلا صداي بيژن بيژني كه دارد دلدار من را ميخواند... آدم ديگر چي از اين دنيا ميخواهد؟
با هم گوش كنيم: دلدار من
(روي كلمه دانلود يك كليك كنيد، ميخواند.)
+
نوشته شده در نوزدهم شهریور 1390  توسط افسانه
|
براي بهنام سيبزميني گذاشتهام آبپز بشود، دارد قل ميزند، نسيم گفت شام خوراك قارچ ميخورد، دارم قارچ خورد ميكنم، خورد خورد خورد، كسي خانه نيست، گوش ميدهم به صداي سرخ شدن پيازها، صداها آدم را از تنهايي در ميآورند، همين صداي چكه شير ظرفشويي مثلا، قلقل سيبزمينيها، تيكتاك ساعت، يك چنين چيزهايي مثلا... ميآيم ماهيتابه را بكشم كنار دستم ميگيرد به لبهاش ميسوزد، ميگويم: ووووي... مينشينم كف آشپزخانه، جاي سوختگي را دارم فوت ميكنم، خودم را ميبينم توي شيشه آينهاي ِ اجاق، ميگويم: دست تو هم سوخته؟ بده فوتش كنم... دستش را فوت ميكنم مثلا... بلند ميشوم ميايستم، شايد چشمهايم از بوي پياز داغ دارد ميسوزد، شايد از سوز ِ جاي سوختگي ِ دستم، كسي چه ميداند... يك ليوان چاي ميريزم، مينشينم كف آشپزخانه روبهروي شيشه اجاق، خودم را كه ميبينم مثل دخترهايي كه خجالت ميكشند گوشه دامن ِ كوتاه را ميكشم روي زانوم، توي شيشه اجاق دارم با ليوان چاي بازي ميكنم، ميگويم: تو هم چاي ميخواهي؟ ليوان را روي موزاييكها تعارف ميكنم، ميشود آدم با خودش چاي بخورد، ميگويم: چشمهاي تو هم ميسوزد؟ بيا فوتش كنم... فوت ميكنم توي شيشه آينهاي، ميگويم: دارم از تنهايي ميميرم...
+
نوشته شده در هفدهم شهریور 1390  توسط افسانه
|
نگار ميپرسد: پهن و بلند؟ مثل هميشه؟ با سر ميگويم: آره... مينشيند روي صندلي پايه بلند و خم ميشود روي پيشانيم، ميپرسد: چرا ابرويت را خراب كردهاي؟ به ابروهايت دست نزن... همين حرفهاي معمولي ديگر، نگار لبخند ميزند، يك چيزهايي ميگويد، سر ِ انگشتهاي باريكش را ميكشد روي دنبال ِ ابروهايم، دوباره ميرود توي كار شكل دادن به هشت ِ كمرنگ ابروها، حواسم بهش نيست، زل زدهام به چراغ روشن بالاي آينه، زير ِ ابروهايم زقزق ميكند، چشمهايم زقزق ميكند، قلبم زقزق ميكند، انگار يكي دارد توي قلبم ابرو برميدارد، انگار يكي دارد توي قلبم ريزريز نيشم ميزند... ميزنم زير دست نگار، از درد ميپيچم و توي دلم ميزنم زير دست يكي كه انگار دارد توي قلبم ابرو برميدارد...
+
نوشته شده در چهاردهم شهریور 1390  توسط افسانه
|
خودمم، اين دختره كه زانوهاش را بغل كرده و توي مبل جمع شده توي خودش و ناخن ميجود و از
mbc3 کارتون
شان گوسفنده را نگاه ميكند منم، منم كه ناخن ميجوم و اخم كردهام و زل زدهام به صفحه ۲۱ اينچي تلويزيونمان، منم كه آخر ِ عذابهاي اين سه روز تعطيلي و بيمارستان رازي و آزمايشگاه و بدبختيهاي نَعلتي ِ تكراري حالا فرسوده و خسته فرو رفتهام توي اعماق تاريك خودم، و شان گوسفنده مرا ميخنداند، شان گوسفنده و سگه و مزرعهداره و بر و بچههاي مزرعه، شان گوسفنده و رفقاش مرا ميخندانند، ميخندم و زانوهايم را بيشتر جمع ميكنم، ميخندم و گوشه انگشتهايم بيشتر ميسوزد، ميخندم و كَت و كولم از بيخوابي و اضطراب درد ميكند، ميخندم و گريهام ميآيد، ميخندم و بلندبلند به مامان ميگويم: ببين دارد چه كار ميكند اين گوسفنده! و هيچكس توي اين دنيا نميداند من بچه كوچكي هستم كه بايد يكي بغلش كند و بهش بگويد: بخند، آخرش اين روزهاي بد تمام ميشود بچه...

من شان گوسفنده را دوست ميدارم، تو چه طور؟!
+
نوشته شده در دوازدهم شهریور 1390  توسط افسانه
|
توی داروخانه امانیه ايستادهام تا قرصهام را بدهند، چشمهام به هيچجا نيست، فقط خنكي كولر ميآيد و توي مقنعه ميرود لابهلاي موهام، از قفسه بروشورهاي تبليغاتي يكيش را برميدارم ورق ميزنم، بوي خوب لوسيون از توي عكسهاش ميآيد، بوي مرطوبكننده التيامبخش، بوي نرمكننده موهاي نازك و شكننده، چه ميدانم، كرم روز، كرم شب... نفس عميق ميكشم بوهاي خوب را نگه ميدارم توي بينيام، نفس ِ بوهاي خوب گير ميكند، سرفه ميكنم، بوهاي خوب توي سرفه ميزنند زير موهاي كوتاه روي پيشانيم، انگار به موهام ميخندند، انگار نرمكنندهها و حالتدهندهها و شامپوهاي مغذي و بقيه قرتيبازيهاي توي بروشور به صافي و كوتاهي موهاي طفلكيام ميخندند، قرصها را دختره ميگذارد كنار دستم، هول ميشوم، دست ميبرم مقنعه را ميكشم جلو و موهام را زيرش قايم ميكنم...
+
نوشته شده در هفتم شهریور 1390  توسط افسانه
|
به پاي هم پير شدن، چه طوري است؟

گزارش امروزم، اين هم عكسهايش كه امين نظري گرفته است.
+
نوشته شده در پنجم شهریور 1390  توسط افسانه
|
از لبه چوبي تخت ميپرم پايين، راهروي تاريك را ميدوم و توي دويدن ميخورم به در اتاقخواب، ميخورم به ديوار حمام، ميدوم و ميايستم وسط هال، توي تاريكروشن دمدم صبح صداي جيرجير كولرگازي ميزند زير نفسهاي بريدهبريدهام، ميايستم دورتادور را نگاه ميكنم، همه جا ساكت، همه چي معمولي، پردهها خوابآلود، آشپزخانه توي چرت، تلويزيون خاموش، هواي خانه آبي پررنگ ِ سر ِ صبح، همه خوابند، خم ميشوم دست ميگذارم روي زانوم ميگويم: هووووف... نفس توي نيمههاي راه سينهام نه بالا ميآيد و نه پايين ميرود، ميايستم حيران دكمههاي صورتي پيراهن نخيام را مچاله ميكنم، جاي در و ديوار روي تنم درد ميكند، خواب بودم، خواب ديده بودم، خواب بد، همهاش همين... سر مياندازم پايين و رد ِ قدمهايي كه دويدهام را برميگردم و يواش ميروم روي تخت، ميروم روتختي خوابهاي بد را ميكشم روي سرم، توي خفگي نفس ميكشم، دكتر گفته وقت حمله نفستنگي توي فضاي بسته نفس بكشم، توي كيسه فريزر پلاستيكي نفس بكشم، نفس ميكشم و گريه ميكنم...
+
نوشته شده در دوم شهریور 1390  توسط افسانه
|
من اين همه تنهام...

شايد يكي از اينها به دست تو برسد...
+
نوشته شده در یکم شهریور 1390  توسط افسانه
|
سيزدهبهدرها كه ميشد، تفريحي با پيكان ۵۷ بابا ميرفتيم در و دشتهاي خوزستان... بچه بوديم، همه چي سبز و آبي بود، ميرفتيم و ميرفتيم تا ميرسيديم به پل لالي، پل يكطرفه قديمي عتيقه، يادگار روزهاي دور صنعت نفت... بابا ماشين را كنار پل پارك ميكرد، پشت سر بقيه ماشينها... من و نسيم ميدويديم سبزههاي عيد را ميبرديم روي پل، از آن بالا ميانداختيم توي كارون... يك عالمه سبزه روي موجهاي آب تاب ميخورد و ميرفت، ما و بقيه بچهها روي پل دست تكان ميداديم، پل فلزي قديمي... با آبگيري سد گتوند رفت زير آب، با همه خاطرههاش... همه را آب برد...
اين هم روي بقيه چيزهايي كه يا آب بُرد... يا باد...

اضافه ميشود: پلي كه زير آب رفت و اشكهايي كه سرازير شد!
+
نوشته شده در بیست و نهم مرداد 1390  توسط افسانه
|