پاهام تندتر می‌رفت، دو قدم که راه رفتم دیدم این قدم‌ها مرا به آن ور دنیا می‌برند با این همه اشتیاق، نشستم روی صندلی سنگی کنار پیاده‌رو خیابان طالقانی، که جا بگیرم، دور تا دورم مطب دکترها و مغازه‌های الکتریکی کسل‌کننده، ولی چشمام عروسک‌های توی ویترین مغازه زیرپله‌ای کوچک دوست‌داشتنی‌مان را می‌دید، بلندبلند با تلفن حرف می‌زدم با هیجان به عابرها نگاه می‌کردم، همه‌شان را دوست داشتم، پاشدم رفتم توی مغازه کوچک محبوب‌مان، تمام عروسک‌ها تمام مجسمه‌های کوچک تمام جعبه‌ها تمام فنجان‌ها تمام لیوان‌های رنگی تمام ساعت‌ها را یکی یکی نگاه کردم، همه‌شان را دوست داشتم، آخر ماه بود پولم به هیچی نمی‌رسید، دو تا فنجان کوچک سفید بامزه خریدم گذاشتم توی کیفم، انگار دنیا را خریده باشم کیفم از خوشی دو تا فنجان کوچک پر شد، تا فلکه شهدا انگار ابرهای پنبه‌ای خنک فرش کرده بودند روی پیاده‌رو خیابان طالقانی، رو ابرها خوش و خرم، پر از عجله پر از هیجان پر از اشتیاق، سوار تاکسی شدم تازه دیدم بیرون هوا چه شرجی است، باد کولر تاکسی می‌خورد به صورت گفتم آخیش چه خوب... همه چیز پررنگ‌تر شده بود، انگار رنگ به چیزهای زندگی برگشته باشد، دلم همه چیزای خوب زندگی را خواست دوباره، فلکه دروازه دلم بستنی قدس ملاثانی خواست، قبل از این که بگویم بایست آقا... تاکسی ازش گذشته بود، برگشتم لم دادم روی صندلی تاکسی، گفتم حالا هنوز وقت هست... توی خنکی کولر لبخند زدم به رو به رو، دکتر گفته هیچیم نیست...

 

بگویم که بخندید: سر به سرم گذاشت بهم گفت: ای جون دوست! خندیدم گفتم: آره، زندگی را خیلی دوست دارم...

+  سی و یکم مرداد 1393   افسانه  | 

از آفتاب دوری می‌کنم، صبح توی راهرو خانه عینک آفتابی می‌زنم و می‌زنم بیرون، عصر دم در اداره عینک آفتابی می‌زنم و می‌زنم بیرون، بیرون پایین مقنعه را می‌کشم روی صورتم بدو سوار تاکسی سرویس می‌شوم، بروم اداره بروم خانه، ولی دم غروب که چشم‌هایم را باز می‌کنم دست می‌برم  گوشه پرده پنجره بالای سرم را یواش کنار می‌زنم ببینم هنوز چه قدر روز است، هنوز شب نشده باشد، هنوز آفتاب باشد، همیشه فکر می کنم وقتی شب می‌شود زندگی تمام می‌شود، تاریک که می‌شود زندگی می‌رود، آفتاب که بزند زندگی شروع می‌شود، زندگی؛ نه کار و بار و اینا، زندگی که زندگی باشد... آفتاب صورت و چشم‌ها و موهایم را می‌سوزاند، مقنعه چروک و عینک آفتابی ام را سپر می‌کنم که نسوزم ولی باز گوشه پرده را کنار می‌زنم ببینم باشد... این جوری‌هاست که هر بار برمی‌گردم سمتت...

+  بیست و پنجم تیر 1393   افسانه  | 

می نشینم روی چارپایه، از لای حوله ها و دستمالهای تازه شسته آشپزخانه سر می کشم آسمان شب را ببینم، ردیف دستمالها روی بند رخت  ِ صورتی پرده شده اند روی شب، سرم را می اندازم پایین شمعهای روشنم را نگاه می کنم روی موزاییکهای کف تراس  ِ کوچک، از دور صدای نوحه شام غریبان می آید، نمی شنوم چه می خواند، سردم است، کز می کنم توی خودم توی تی شرت نازک سفید توی شب سورمه ای غریب، توی یک وجب جا دور تا دورم حوله و دستمال و لباس نم دار آویزان است، نمی  ِ تراس سرد است، شمعها گرمم نمی کنند، بلند می شوم می ایستم آسمان سورمه ای تیره را از بالای حوله های آشپزخانه نگاه می کنم، ته آسمان  ِ خیابان شام غریبان گرفته اند، بر می گردم بروم داخل، بی هوا دم  ِ در  ِ تراس می ایستم سر برمی گردانم شمع های روشنم را نگاه می کنم...

در ضمن: سهم من از آسمان، تراسی ست که آویختن چار تا دستمال آشپزخانه آن را از من می گیرد...

 

+  بیست و چهارم آبان 1392   افسانه  | 

توی کتابفروشی دارم کتاب­های کودکان را نگاه می­کنم، بچه مانده­ام با ایی سن و سال، هر بار کتابفروشی باشم می­روم سراغ کتاب­های بچه­ها، قفسه­ها را نگاه می­کنم گوشه انگشتم را می­گزم، چه اسم­های جفنگی، چه چیزهایی به خورد بچه­ها می­دهند، ایش... یکی از یکی دم  ِ دستی­تر... بی­محلی می­کنم راهم را می­کشم می­روم طرف کتاب­های بزرگسالان، همی جور که دارم کتاب­ها را نگاه می­کنم روی عطف جلدها دست می­کشم پشت قفسه­های کیپ تا کیپ کتاب زیر لب می­خوانم: بیــــــــــــــــا بریم به مزار، ملا ممد جان... بچه که بودم شعرهای شکوه قاسم­نیا و افسانه شعبان­نژاد و این­ها را می­خواندم، قبلترش هم نوارقصه­های صداسرا بود، بعدترش پریا و قصه دخترای ننه دریای شاملووووو... لالایی هم... مامان برایم دوبیتی می­خواند، دو بیتی­های باباطاهر، فایز، ترانه برایم می­خواند، قربانش بروم، غم از همان وقت­ها توی دلم نشست، ولی می­دانید؟ به غمش می­ارزد... حالا خیلی وقت­ها برای خودم لالایی می­خوانم، باباطاهر، فایز... برای خواب  ِ بچه­هایتان جنگولک بازی درنیاورید، برای بچه دوبیتی بخوانید، باباطاهر، فایز... بعد یواش یواش که بزرگ­تر شد براش آوازهای عاشقانه را لالایی کنید، مرضیه، بنان، دلکش... بخوانید: به رهی دیدم برگ خزان لای­لای لالا لای لالا لای... بچه­ها یک روز بزرگ می­شوند، لالایی­هایشان را وقت­های دلتنگی زیر لب زمزمه می­کنند، نگذارید دل بچه خالی بماند، دل باید اندوخته داشته باشد برای وقت دلتنگیش؛ البت که به غمش می­ارزد...

گفته باشم: دختربچه ها از ایی صندوقچه ها که آهنگ می زند و یک فرشته توش می رقصد خیلی دوست می دارند...

؛))

+  بیست و هشتم مهر 1392   افسانه  | 

فروشگاه لوازم آرایشی و بهداشتی روشن بود، نور چراغها می خورد توی شیشه های عطر، ویترین شیشه ای پیشخوان روشن بود، خوشم می آمد، نسیم چیزهایی که می خواست را به فروشندهه می گفت براش می آورد، چشم می گرداندم دور قفسه ها و توی ویترین پیشخوان، همه چیز رنگی پنگی و رنگ و وارنگ، آخرش فروشندهه پرسید: چیز دیگری نمی خواهید؟ نسیم برگشت نگاهم کرد، گفتم: ببخشید، این رژ لبها... از بین دو تا یکی را برداشتم، زدم روی انگشتم، توی آینه روشن انگشتم را کشیدم روی لبم، قشنگ بود، خندیدم، بین سرخابی  ِ کمرنگ و اینا... گفتم: این... از آرایشی بهداشتیه که بیرون آمدیم رفتیم داروخانه، بعد تا فلکه اقبال پیاده رفتیم، رفتیم میوه فروشی سر  ِ 12 اقبال، بعد برگشتیم خانه، شب بود، خیابان شلوغ بود، ولی کی مرا می دید؟ نمی دانم چرا تمام  ِ آن وقت لبهایم را روی هم می سابیدم که رژ لب رفته باشد...

خواستم بگویم: خجالت نکشید، گاهی وقتها رژلب بزنید...

 

+  نوزدهم مهر 1392   افسانه  | 

قهوه درست كردم براي خودم، از اين فوري‌ها، بوش كردم، بوي غليظ و تلخش را دوست داشتم، تا ته ليوان را خوردم، تو فكر بودم ليوان را تاب مي‌دادم دور خودش، ته مانده قهوه فوري ته ليوان خشك شد، گفتم: بيا برات فال بگيرم... خوب؛ نيت كه نكرده بودم، نيت آدم توي دل آدم است هميشه، هميشه داري نيتش مي‌كني، ليوان را از چشام دور گرفتم پلكهام را جمع كردم كه دقت كنم، تمركز يعني، گفتم: ببين، دو تا آدم افتاده، روبه‌روي هم، اين يكي شانه‌اش رو به آن يكي است، آن يكي دارد بهش نگاه مي‌كند، اين يكي موهايش توي باد است، آن يكي دماغش را بايد عمل كند... خنديدم و انگشت اشاره‌ام را كشيدم روي قوس بيني‌ام...

اين را هم بگويم: نورها را دوست دارم، روشني را دوست دارم، دوست دارم روشن باشم.

 

+  هفتم مهر 1392   افسانه  | 

عصر جمعه را دراز کشیده ام در تاریکی اتاق، می گویم: چند روز است هوا زودتر تاریک می شود... از حیاط آپارتمان  ِ شلوغ پلوغ مان صدای بازی بچه ها می آید، بوق دوچرخه یکیشان مدام ونگ می زند، دو سه تای دیگر احتمالا از سر و کول هم بالا می روند، چشم می بندم دنیا ساکت شود، دنیا پشت پنجره خاک گرفته و شیشه های مات دلگیر است، غلت می زنم رو به دیوار، دست می برم زیر بالش، خنک است، چشم باز می کنم، آدم وقتی چشمهایش را می بندد تنهاتر می شود، تاریکی افتاده روی دیوار، رنگش به خاکستری می زند، روی دیوار با انگشت چیز می نویسم، اسم شهرها را، اسم خوبی ها را، چیزهای کوچک دیگر، چیزها توی تاریکی محو می شوند، از صدای ونگ ونگ بوق دوچرخه سرم را فرو می برم زیر بالش، توی خنکی ملافه ها، تاریک است، تنهایی به تاریکی می ماند، آدم را در بر می گیرد، مثل این که چشمهایت را ببندی...

 

+  سی ام شهریور 1392   افسانه  | 

حرفی هم ندارم، با رودربایستی نشسته ام روی صندلی، دست گذاشته ام زیر چانه موکت را نگاه می کنم، دلم می خواست حرف می زدم، حرف نمی زنم، کاری نمی کنم، این دست و آن دست می کنم، با دستی زیر چانه، موس را نگاه می کنم، کیس کامپیوتر را، میز را، کیبورد را نگاه نمی کنم، حرفها را نمی شناسم، حرفها روی دکمه های کیبورد بغض می شوند، توی چانه ام می لرزند، نوک  ِ بینی ام می سوزند، توی صدایم گریه می کنند، روی مژهای کمرنگم سُر می خورند، حرفهای من حجمهای سرگردان و سنگین و پراکنده ای شده اند، مثل دق  ِ توی گلویم، که قورتش می دهم و لبخند می زنم و حرف نمی زنم، حرفها را نمی شناسم، حروف و حرفها را نمی شناسم، من از این دنیا فقط تو را می شناسم، و از بقیه دنیا هیچ سر در نمی آورم...

ببین: معجزه ای چیزی توی دست و بالت نداری؟

 

+  بیست و دوم شهریور 1392   افسانه  | 

نشستم و توی دلم گفتم: حالا خنکت می شود، صبر کن... و با نگاه دنبال کولر گشتم، ندیدم کدام طرفی باید دنبال هوای خنک بگردم، آرام نشستم تا کافه برایم خنک شود، گفتم: آب... لطفا... و از تنهایی غریبیم شد، شال را روی سرم کشیدم جلو، صندلی کنارم خالی بود، صندلی رو به رویم هم خالی بود، این طرفم پنجره بود، برگشتم بیرون را نگاه کردم، دست بردم پرده را کنارتر زدم، خیابان بود دیگر، چی می خواستم ببینم؟ ماشینها با چراغهای روشنشان می آمدند و می رفتند، مردم از کنار پنجره رد می شدند، حرف می زدند، صدایشان قاتی صدای ماشینها می رفت، برگشتم دیدم صندلی کناری ام خالی است، صندلی رو به رویی ام خالی است، شروع کردم گوشه انگشتم را گزیدن، با خجالت لبه شال را کشیدم روی صورتم، گفتم: صبر کن...

فقط به تو می گویم: یک بار هم بریم ایتالیا، از پشت جامهای پر و خنک برات اینجور بخندم...

 

+  پانزدهم شهریور 1392   افسانه  | 

خوشم می آید اسپری تازه ای که امشب با مامان از داروخانه سر خیابانمان خریدم را بو کنم، آرام مثل کاری یواشکی که فقط مال خودم است می روم سر کیفم اسپری را بر می دارم بو می کنم، لبخند می زنم، از این لبخندها که فقط مال خودت است، مال ته دلت، می گذارمش توی کیفم، می دانم دوباره چند دقیقه دیگر برمی گردم بویش کنم، فراغت خوبی دارم، فراغت خلوتی که دور تا دورش را هیاهو و کار و گرما و فکر و خیال و خستگی و نگرانی احاطه کرده، ولی فراغت خوبی دارم، این گوشه برای خودم، به فراغت بوی نرم کننده نیوا روی موهام، به فراغت همه بوهای خوب، بوهای خوب نزدیک، از لای در حمام، از توی آشپزخانه، از ادامه روسری مامان توی هوا، از دور و برم، بوهای خوب ته دلم، و بوهای خوبی که از دوووور می آیند...

گوش کن: فارغ از دنیای به ایییییییین بزرگی؛ من اینجام، همین جا...

 

+  نهم شهریور 1392   افسانه  | 

رفتم موهایم را کوتاه کردم، بهش گفتم تا می تواند کوتاهش کند، هر چی قیچی زد باز گفتم: باز هم کوتاهتر... چه ام بود؟ سرم شده دشت سوخته بعد از برداشت گندمها... این طرفها گندمزارها را بعد از برداشت محصول آتش می زنند، من از دود این آتش گذشته ام، آتش می زنند که رمق بگیرد، ولی من فکر می کنم بعدش گندمزار ِ سوخته غمگین می شود، توی اندوه دود محو می شود، سرم شده گندمزاری با کرکهای سیاه سوخته و تُنک، مقنعه را می کشم تا رو پیشانیم که کسی نبیند، توی خانه یادم می رود چه شکلی شده ام، یهو خودم را در آینه می بینم جا می خورم می گویم آه، موهایم را کوتاه کرده بودم؟ یادم نبود... سانت میگیرم هر تار مویم فقط سه سانتیمتر است، می دانم دوباره بلند می شود، دوباره سرم سبز می شود، ولی یک جوری ام، خودم کو؟ با فرق کج و خواب  ِ سر به راه  ِ روی موهای تُنکم... اندوه، یک طرفی روی پیشانی ام افتاده، عادت دارم بندازمش پشت گوشم و باز بیاید جلوی چشمم، نه، کوتاه کردنش مرا نمی رهاند...

بهش بگو: دفعه بعد موهایم را مصری کوتاه می کنم...

 

+  بیست و چهارم مرداد 1392   افسانه  | 

تمام روز توی اداره به تراس کوچک خانه فکر کرده ام، به تراس داغ و آفتاب خورده که گرد و غبار گرمازده اهواز از سر و رویش می بارد، به رخت آویز سفید زنگ زده، به لباسهایم که شب قبل خیس خیس از لباس شویی بغل زدم و بردم توی تراس روی رخت آویز سفید پهن کردم و یادم رفت قبل از خواب بردارم و بیاورم داخل، توی تراس ما باد داغ کولر گازی می خورد به لباسها، پیراهنهای نخی یک ربع بعد خشک می شوند، تیشرتها ۲۰ دقیقه، مانتو و شلوار اداره ام نیم ساعت، شلوار جین یک ساعته خشک می شود، روسری ها و شالها ۱۰ دقیقه ای... تمام روز توی اداره دلم پیش لباسهای گرمازده ام توی تراس کوچک داغ بود، دلم پیش روسری آبی نخی بود که چند سال پیش از آبادان خریدم و تاپ صورتی که مامان یک روز رفت بازار پاکستانی ها و برایم خرید و وقتی برگشت و روزنامه پیچ شده بهم داد از ذوق بغلش کردم، می دانید؛ هر چه قدر هم خودت رخت و لباست را انتخاب کنی و بخری باز چیزی که مامان برایت بخرد یک چیز دیگر است... فکر کردم حتما روسری آبی آبادانی دارد توی گرما می سوزد، تاپ صورتی امانش بریده، شانه های تیشرت بنفش  ِ فروت بی حال شده... لباسها حال  ِ خود  ِ آدم را دارند، گرمشان می شود، سردشان می شود، منتظر می مانند، خسته می شوند، مراقبت می خواهند، نوازش می خواهند، لباسها حال  ِ تنت را دارند، حال دلت را دارند، مثلا جایی از تیشرتهای من که روی قلبم می افتد همیشه دلتنگ است...

گل سینه، محصول دهه ۱۹۶۰...

 

+  هشتم مرداد 1392   افسانه  | 

باید بروم سر وقت کمد دیواری، من جاکتابی یا کمدی برای کتابهایم ندارم، همه را توی یکی از قفسه های پت و پهن کمد دیواری سفید چیده ام روی هم، تلنبار به عبارتی... توی غار سفید کمد دیواری گنجی دارم تلنبار از کتابهایی که برگ به برگ دوستشان دارم، اوووو از کی تا حالا شده ایی همه کتاب... باید از بین کتابهایی که نخوانده ام کتابی بردارم، شاید هم از بین کتابهایی که خوانده ام؛ شاید "رویای تبت" را بردارم، شاید "و دیگران" را، نمی دانم... ولی حتمی کتابی بر می دارم که نویسنده اش یک زن باشد، می خواهم یکی از دل من حرف بزند، یکی مثل من گوشه ناخن انگشت اشاره اش را بجود و مبهوت باشد، یکی دست بکشد روی گردن خودش و زل بزند به دیوار، یکی آرام پا فراتر از این چیزها بگذارد و دلش برای کسی تنگ بشود، شجاعت کند و دلش بخواهد حرف بزند، بعد جوری که لای کتاب بماند چیزهایی بگویم و بقیه اش هم بین خودمان بماند...

گفته بودم؟ بعله: هشتم تیر تولد اینجا بود، ۴ ساله شدیم، ممنونم که هنوز هستید...  :)

این را هم بگویم: رویای تبت، نوشته: فریبا وفی، و دیگران، نوشته: محبوبه میرقدیری؛ پیشنهاد می کنم حتما بخوانید.

 

+  بیست و ششم تیر 1392   افسانه  | 

روزهای من از آن جا شروع می شود که تو بیدار بشوی، آینده؛ نقشه ای است که برای مدل موهایم می کشی، گذشته؛ ایام خاک بر سری است که بی تو گذشت، و حال  ِ من؛ آن طور خواهد بود که تو باشی... من همچنان هر روز صبح بیدار می شوم، موهایم را آن مدلی که تو دوست داشته باشی کوتاه خواهم کرد، و توی این روزها که تنهایی از سر و رویشان می بارد؛ حال  ِ خوبی دارم به خوبی  ِ تو...

در  ِ گوشی: تمرین  ِ دوست داشتن است... 

 

+  سی و یکم خرداد 1392   افسانه  | 

يهو از پشت میز بلند مي‌شوم، چند لحظه مي‌ايستم دور تا دور تحريريه را نگاه مي‌كنم، همه خبرنگارها و همكارهايم را، كسي حواسش نيست، من دارم از چيزي مي‌لرزم، از حالي كه مي‌لرزد، راهم را مي‌گيرم صاف از در تحريريه مي‌روم توي محوطه، در ايوان گرم  ِ سر ظهر با عجله موبايلم را از جيب مانتوم درمي‌آورم، ايستاده‌ام جلوي باد داغ كولرگازي‌ها، بوي محو گرما مي‌آيد، انگشت مي‌زنم روي صفحه موبايل، آخرين smsها رايكي يكي باز مي‌كنم مي‌خوانم، بعد نفسم از جايي عميق و خنك در مي‌آيد، انگار آدم خيالش از اول راحت شود... باد كولرگازي‌ها مي‌خورد به صورتم، انگار چيزي كه مي‌لرزيد دوباره در دلم جا مي‌گيرد...

راستش را بگويم: توي اين‌باكسم تا الان ۳۹۰۰ تا sms دارم، مي‌ترسم از وقتي كه پُر شود...

 

+  بیست و دوم اردیبهشت 1392   افسانه  | 

من چرا اینجام؟ اینجا که لباسهای ساکتم را از حمام و روی چوب لباسی و کنار تخت برمی دارم و می برم بیندازم توی ماشین لباس شویی، اینجا که هر روز بوی خستگی مانتو و شلوار سورمه ای اداره ام با بوی گازوئیل و دود اگزوزهای ایستگاه اتوبوس شهدا درهم می شود، اینجا که روی صندلی فایبرگلاس سفت طوسی تیره دلگیر اتوبوس خط شهدا-کوروش می نشینم تا هن و هن کنان راه بیفتد و من به سرفه بیفتم، نمی دانم من چرا از اینجا نمی روم، چرا لباسهای راحتی گلدارم را از چمدان در نمی آورم، چرا روی صندلی چوبی روشن ایوانی نمی نشینم و چرا لبخند نمی زنم...

توی دلم می گویم: من عاقبت از اینجا خواهم رفت، پروانه ای که با شب می رفت، این فال را برای دلم دید.

(نقاش این نقاشی را نمی دانم ولی شعر از محمدرضا شفیعی کدکنی ست.)

 

+  سی ام فروردین 1392   افسانه  | 

كه تندتند در سوز سرماي بهمن، كه شب، كه تنهام، كه خيابان‌هاي ملال‌زده كوروش، كه خلوت، تاريك، با بغضي كه دستش را فشار مي‌دهد دور گلوي من، مچاله توي خودم، از سرما يا از هر چي... همه چيز در خيابان مقيمي به تاريكي فرو رفته، به مه زمستاني، نرسيده به پرايد تيره‌اي كه گوشه خيابان جلوي در يك آپارتمان پارك شده سر  ِ كوچكي از پشت شيشه جلو تكان مي‌خورد، پدربزرگ  ِ عينكي با شوق از پشت فرمان دست مي‌كشد به بالا اشاره مي‌كند، به جايي پشت سر من كه دارم با شتاب راه مي‌روم، سر  ِ كوچك توي بغل پدربزرگ مي‌چرخد رو به آسمان، با دهاني نيمه‌باز نگاه مي‌كند... با او سر بر مي‌گردانم رو به آسمان تاريك مه‌گرفته، هواپيما با چراغ‌هاي روشنش اوج مي‌گيرد، فرودگاه پشت سر ماست، بغض روي لب‌هايم لبخند مي‌شود، همان‌جا وسط خيابان ايستاده‌ام، با اشتياق چراغ‌هاي روشن هواپيما را نگاه مي‌كنم كه در آسمان تاريك شب از زمين دور مي‌شود، كه من باهاش دارم مي‌روم...

: )

اين را هم بگويم: همه راه‌ها به او مي‌روند...


+  بیست و هفتم بهمن 1391   افسانه  | 

خواننده عرب مي‌خواند، صدايش مي‌رسد به اتاقي كه منم، من در تاريكي  ِ اتاق بودايي آشفته‌ام، چهارزانو با دست‌هاي معطل ميان تاريكي، خواننده مي‌خواند، از خواندنش صدايي مبهم مي‌آيد كه كلمه‌هايش را نمي‌شنوم، گوش مي‌دهم ببينم چه مي‌گويد؛ باز تنها صداي آهنگ‌دار غمگين مردي از خيلي دور مي‌آيد كه با سازهايي آشنا مي‌خواند، انگار نه از تلويزيون اتاق  ِ كناري، از محله‌هاي دور  ِ دور  ِ شهر، سرم روي بالا و پايين صداي مرد عرب موج مي‌خورد، آنجا كه مثلا دارد از اول‌هايش تعريف مي‌كند آرام‌آرام در تاريكي سر به اين ور و آن ور تكان مي‌دهم و چشم‌بسته لبخند مي‌زنم، مثل گرماي نخلستاني دور و اطراف اهواز در تيرماهي گرم سرخوشم، و موهايم انگار با نسيم نارنجي غروب روي پيشاني‌ام مي‌وزند، مرد عرب از پاييز سختي كه گذشت مي‌خواند و دست‌هاي من در تاريكي با زير و بم عاشقانه‌اي تاب مي‌خورند و همنوايي مي‌كنند، مرد مي‌خواند و آنجا كه مثلا به حالا مي‌رسد هاي‌هاي اوج مي‌گيرد مثل رعد و برق‌هاي زمستان، سرم پايين مي‌افتد و موهايم از گريه خيس مي‌شوند...

گفته بودم: من قوي‌تر از ايي حرفهايم...


+  بیست و یکم بهمن 1391   افسانه  | 

نشسته‌ام روي موكت كف راهرو زانوهايم را بغل كرده‌ام، مثل خنگي كه با تاسيسات هسته‌اي تنهايش گذاشته باشند بر و بر قفسه‌هاي سيمي شوينده‌ها و خرت و پرت‌هاي خانه را نگاه مي‌كنم، مامان مي‌آيد بالاي سرم، دست مي‌كشم طرف قوطي پودرها مي‌گويم: با كدام يكي از اين‌ها توالت را بشورم، مي‌گويد: با اين، با آن هم مي‌شود... آن را برمي‌دارم، چه مي‌دانم چه مي‌كند، فقط چون رنگ قوطي صورتي است، از جلوي نگاه  ِ با احتياط و ساكت مامان رد مي‌شوم و مي‌روم توي دست‌شويي و در را مي‌بندم، آب مي‌پاشم بعد پودر را مي‌پاشم روي كاشي‌ها، بعد زل مي‌زنم به سفيدي زير پايم تا جلوي چشم‌هايم سياهي مي‌رود، بعد مي‌نشينم، كاشي‌ها را هي مي‌سابم، هي مي‌سابم، هي مي‌سابم... و هي لب‌هايم را بيشتر به هم فشار مي‌دهم...

بيا تا برايت بگويم: آشپزي مي‌كنم، ترشي درست مي‌كنم، رخت‌ها را اتو مي‌كنم، مقنعه‌ام را تنگ و گشاد مي‌كنم، و فكر و خيال همه جا دنبالم مي‌آيد...

 

+  دوم بهمن 1391   افسانه  | 

دوري فقط اين نيست كه دايم دلتنگ باشي، اين نيست كه براي شنيدن صداي باران‌هاي زمستان تنها باشي، براي خريدن گوشواره‌هاي بدلي‌ات، براي ديدن آدم‌هاي دوست‌داشتني مسيرت، براي ريختن دو ليوان چاي تنها باشي، اين نيست كه نباشد تا دستش را بكشي و چيزهايي كه زودتر ديده‌اي را بهش نشان بدهي، دوري اين نيست كه بعد از يك روز كار و كار و كار، دست ببري پشت سرت و بخواهي شانه‌هاي له و لورده و گردن خسته‌ات را با انگشت‌هاي كاركرده‌ات ماساژ بدهي ولي دستت به مهره‌هاي دردناك پايين گردنت نرسد و اشك از چشم‌هايت سرازير شود، اين‌ها هم هست، ولي اين‌ها نيست، دوري وقتي است كه مي‌آيد و او را با ژاكت جديدش مي‌بيني، با پليوري كه هيچوقت دستت به كامواهايش نخورده است، دوري پليوري است كه او بارها پوشيده و تو تا حالا نديده‌ايش، درز صاف و مرتبي است كه روي شانه‌هاي بقاعده او نشسته و به تو فخر مي‌فروشد، دوري ديدن پليور جديد اوست و تو ناگهان يكه مي‌خوري...

بگو: اين گفتگو ندارد...

 

+  نهم دی 1391   افسانه  | 

نظری مي‌گويد: بيا بنشين، سر مي‌گردانم طرف ميز تايپيست، هنوز اخبار تايپ نشده، مي‌نشينم كنار ميز نظري، مي‌گويد: اين را بگير دستت ببين چه قدر خوب است يكي از اين‌ها داشته باشي، و گوشي اپل را مي‌دهد دستم، مي‌گويم: بي‌خيال... مي‌گويد: دارم براي دوستم راهش مي‌اندازم، بيا بازي‌ها و برنامه‌هايش را ببين... سطح سواد من توي تكنولوژي در حد نهضت سوادآموزي است، همين‌جوري كه انگشت مي‌كشم روي مانيتورش مي‌گويم: چه خوشگل است... و يكي از بازي‌هاي فكري‌اش را باز مي‌كنم، فضاي بازي زير دريا است و يك لاك‌پشت بايد به مهره‌هاي رنگي متحرك مهره‌هاي همرنگ را شليك كند، من پشت سر هم  faild مي‌شوم، بازي دوباره شروع مي‌شود، لاك‌پشت غمگين من هي مي‌بازد و سر در لاك خود فرو مي‌برد، و بازي باز شروع مي‌شود، نظري مي‌گويد: يكي بخر، مي‌گويم: پول ندارم... و كله لاك‌پشت را به سمت رديف مهره‌ها كه توي عمق دريا روي هم مي‌غلتند مي‌گيرم، مهره ناشي من كج و كوله قاتي بقيه مهره‌ها مي‌شود، دارم مي‌روم كه باز هم ببازم... لاك‌پشت خنگ اندوهگين من شليك مي‌كند، مي‌خندم... نظري مي‌گويد: خوب است، فكر آدم را مشغول مي‌كند... مي‌گويم: آره، آدم بايد فكري به حال تنهايي‌اش بكند...

يكي به من بگويد: پايان شب سيه چي است؟

 

+  شانزدهم آذر 1391   افسانه  | 

دو تومني و دويستي خسته و كوفته را مي‌گذارم روي رديف آدامس‌هاي دكه ننه جواد، ننه جواد مي‌گويد: ها خانم، خوبي؟ خسته نباشي... مي‌گويم: ها؟ ها... ممنون، همراه اول بده... دست كه مي‌برد از توي كشوي چوبي قراضه دكه برايم كارت شارژ دربياورد مي‌پرسد: امروز هم كارهايت زياد است؟ مي‌گويم: ها؟ ها... نمي‌دانم دارد چي مي‌گويد كه كارت شارژ نارنجي را از دستش مي‌گيرم و مي‌گويم: دستت درد نكند... باد از لاي درخت‌هاي محوطه روبه‌روي اداره مي‌پيچد، مي‌زند زير برگ روزنامه‌ها، مي‌آيد گوشه مانتوي سورمه‌اي مرا مي‌برد... من سرم را انداخته‌ام پايين، با سر ناخن كوتاه خسته روي شماره‌ها را خراش مي‌دهم، باد مي‌خورد زير چشم‌هاي من، ديدم اشك‌هايم را همراهش برد توي هوا... از پياده‌روي قديمي سال‌هاي سال راه مي‌افتم طرف اداره، سرم را انداخته‌ام پايين، نمي‌دانم روي صفحه موبايل دارم چي تايپ مي‌كنم، باد مي‌زند زير حرف‌هاي آدم، باد حرف‌هاي آدم را همراه مي‌برد...

 

+  بیست و هشتم آبان 1391   افسانه  | 

صبح جمعه است، دارد مي‌شود ظهر جمعه، بيدار شده‌ام به خاطرش... مي‌دانيد به خاطرش يعني چه؟ به "خاطر"ش... هيچ كاري نكرده‌ام، همه هنوز خوابند، هميشه من اولي بيدار مي‌شوم، اجاق را روشن مي‌كنم، كتري مي‌گذارم، تا آب جوش بيايد بدوبدو مسواك مي‌زنم، هول‌هولي با حوله صووووووورتي‌ام صورتم را خشك مي‌كنم، صورتم بوي صابون بچه جانسون مي‌دهد، مي‌روم چاي درست مي‌كنم، موهاي كوتاهم را با گيره‌اي، كش‌مويي، خودكاري، چيزي مي‌زنم بالا، در يخچال را باز مي‌كنم، از سرماش مي‌گويم: وووووووي! قرمزترين گوجه‌ها را از كشو برمي‌دارم، با تخم‌مرغ‌ها حرف مي‌زنم، توي دستم مي‌گيرم تا گرم بشوند، بعد توي نور نارنجي چراغ هود املت درست مي‌كنم، چاي درست مي‌كنم، نان گرم مي‌كنم، مامان را بيدار مي‌كنم، چراغ‌ها را روشن مي‌كنم، تلويزيون را روشن مي‌كنم، مي‌خندم، جمعه‌بازي مي‌كنم... امروز املتي و حتي نيمرويي در كار نيست، چاي درست نكرده‌ام، كتري سرد روي اجاق خاموش بي‌كار است، حتي قرص صبحم را نخورده‌ام، بگو حتي يك چكه آب... فقط به "خاطر"ش نشسته‌ام...

 

+  دوازدهم آبان 1391   افسانه  | 

وقتي بچه بودم توي اتاق پذيرايي خانه قديمي‌ شركت‌نفتي‌مان مي‌ايستادم جلوي اين تابلو، زيباييش را نگاه مي‌كردم، چشم‌ها و گونه‌هاي اين مادام و پيچ و تاب تورها و حريرهاي شيري و نوارهاي آبي پيراهنش پر از خاطره‌هاي بچگي من است، سايه برگ درخت‌هاي ليموي توي باغ از پشت نرده‌هاي پنجره انگليسي مي‌افتاد روي تار و پود نقاشي، دلم مي‌خواست وقتي بزرگ مي‌شوم شبيه او بشوم، دلم مي‌خواست گونه‌هايم شبيه گونه‌هاي او شيبي صووووورتي‌رنگ داشته باشد، گونه‌هايي صورتي و محكم، دلم مي‌خواست دست‌هايم مثل دست‌هاي او روشن و شفاف باشد، حرير بپوشم، موهايم اين قدر بلند بشود، اين قدر قشنگ باشم، اين قدر باشكوه باشم، و آرام لبخند بزنم، لبخندهاي آرام خيلي قشنگند، دلم مي‌خواست وقتي بزرگ مي‌شوم خيلي زيبا باشم، فكر مي‌كردم وقتي بزرگ مي‌شوم خيلي خوشگل مي‌شوم، حالا بيست و پنج‌ يا بيست و شش سال از آن فكرها گذشته است، من بزرگ شده‌ام، خوشگل از آب درنيامدم، دست‌هايم رنگ‌پريده و لاغر است، تونيك نخي و شلوار كتان مي‌پوشم، گونه‌هايم دو تا استخوان است كه وقتي مي‌خندم زيرشان چال مي‌افتد، و موهايم را سال‌هاست كه كوتاه مي‌كنم، همه مرا با موهاي كوتاهم مي‌شناسند و خنده‌هايي بي‌قرار... و عجيب است كه تو مرا دوست داري با همين موهاي كوتاه...

Madame Barbe de Rimsky Korsakov . 1864 

By: Franz Xaver Winterhalter, from Germany . 1805 - 1873

 

+  بیستم مهر 1391   افسانه  | 

 ديشب خواب ديدم توي يك باغ سرسبز دخترهاي فاميلمان دارند بازي مي‌كنند مي‌خندند، موهايشان توي طراوت هوا رها بود، من بينشان حيران عقب‌عقب مي‌رفتم، مثل گم‌شده‌اي توي بازي  ِ گرگم به هوا سرگردان بودم و موهايم توي صورتم ريخته بود، پريشب هر نيم ساعت يك بار از خواب مي‌پريدم و باز كه خوابم مي‌برد خواب مي‌ديدم ساعت ۹ صبح است و من اداره نرفته‌ام و آشفته دارم توي رختخواب دست و پا مي‌زنم، شب قبلش تا صبح خواب مي‌ديدم دارم مصاحبه تفصيلي خبرنگار بهداشتي را مرور مي‌كنم، از وقتي خوابيدم تا صبح كه بيدار شدم توي اداره بودم، با مانتو و شلوار سورمه‌ايم و مقنعه خسته‌ام كه ته  ِ بوي عطرم را مي‌دهد، كي حوصله دارد صبح‌ها آن عطر طلايي را بزند به مقنعه غمگينش؟ صبح كه با نور آفتاب پنجره چشم‌هايم را باز كردم از سر تا پايم خسته بود، تمام شب مانتو و شلوار و مقنعه تنم بود، نگاه كردم به پيراهن آبي‌ام، گفتم: خواب ديدم... چه قدر خسته و كوفته بودم، قلبم درد مي‌كرد، بلند شدم رفتم اداره مصاحبه تفصيلي خبرنگار بهداشتي را مرور كردم، هر شب مي‌گويم كاش امشب خواب نبينم، مي‌خواهم بخوابم و صبح كه بيدار مي‌شوم خسته نباشم، ولي هر شب خواب مي‌بينم، و صبح‌ها وقت بيدار شدن خسته‌تر از عصرها هستم كه از اداره برمي‌گردم و پاهايم از خستگي يك قدم هم نمي‌تواند بردارد تا به ۱۹ اقبال برسم... حالا ساعت يازده و نيم شب است، خوابم مي‌آيد، بغض كرده‌ام، مي‌ترسم بخوابم، امشب حتما خواب تو را مي‌بينم، فقط كاش مهربان باشي...

كه به خودم بگويم: دختر خوشبخت...

 

+  هفدهم مهر 1391   افسانه  | 

به کسی نگوييد که من این ماشین گنده‌ها را از هم تشخیص نمی‌دهم، یعنی نمی‌دانم فرق بين پرادو و سانتافه چي هست؟ اصلا اسمشان را هم بلد نيستم، يعني وقتي مي‌رويم زيتون خريد كنيم نمي‌دانم ماشين زرده اسمش چي است يا ماشين قرمزه از كدام كمپاني است، يا آن ماشيني كه خعلي باكلاس بود اسمش چي بود، نمي‌دانم آرم هيونداي و تويوتا چه شكلي است، فرقي هم ندارد! ماشين بايد راه برود ديگر، حالا هر چي باشد، ها! به كسي هم نگوييد كه من گاهي حتي پژو ۴۰۵ و پژو پارس را هم قاتي مي‌كنم، من فقط پرايد را بدون خطا تشخيص مي‌دهم، تازه مدل‌هاي پرايد را هم بلد نيستم، فقط مي‌دانم اين پرايد است، خودمان هم پرايد ۱۳۱ داريم، بقيه پرايدها را قاتي مي‌كنم، خخخخخخخخخخخخ! نگوييدها! نگوييد من از رانندگي مي‌ترسم، نگوييد اين همه بزرگ شده‌ام هنوز بلد نيستم يك ماشين را حتي روشن كنم، ضايع است! نگوييد من گواهينامه كه ندارم هيچ، از فرمان ماشين و چهار تا چرخش كه سر در نمي‌آورم هيچ، من اصلا از اين موجود زبان‌نفهم وحشت دارم، فكر مي‌كنم اگر من راننده باشم همه عابرهاي پياده مي‌پرند جلوي ماشين من مي‌زنم همه را مي‌كشم يا دست‌كم مي‌زنم به اولين ماشيني كه ببينم، به كسي نگوييد، فقط از خدا كه پنهان نيست، از شما هم پنهان نباشد... من دنده‌عوض كردن را دوست دارم... نه اين كه بلد باشم چه جوري مي‌روند دنده يك يا دنده سه، نه... من آن دست بزرگ را دوست دارم كه دستم را بگيرد و با هم دنده عوض كنيم... وقتي بيايد...

اين را هم بگويم: همه‌اش در   ِ آپارتمان ما پاركش مي‌كنند، ازش خوشم آمده، آخرش مي‌دزدمش...

:))

 

+  نهم مهر 1391   افسانه  | 

همه سرشان به كار خودشان است، اداره است ديگر، يكي تايپ مي‌كند، يكي تلفني خبر مي‌گيرد، يكي با آن يكي بحث جدي مي‌كند، يكي خبر مرور مي‌كند، يكي ميوه مي‌خورد، من بيني‌ام را جمع مي‌كنم، نفس عميق مي‌كشم، همه‌اش را فرو مي‌دهم توي جانم، بوي ليموشيرين نمي‌دانم از كجا مي‌آيد، مي‌گويم: اين‌ها چه طور دماغشان بوي ليموشيرين را نفهميده؟ باز بو مي‌كنم، از اين ليموشيرين سبز تازه‌ها است... از اين ليموشيرين نارس‌ها... فك كنم ليموشيرين هنو توي بازار كاوه هم نيامده باشد ايي وقت سال، هنوز شهريور است، شهريور توي اهواز اول تير است، نيمه مرداد است، فرقي ندارد كه پاييز هفته ديگر مي‌رسد، مقنعه آدم آتش مي‌گيرد، دست‌هاي آدم مي‌سوزد، بندهاي پلاستيكي كيف آدم داغ مي‌شود، آدم دلش ليموشيرين مي‌خواهد... وقتي توي شهريور توي اهواز آدم دلش ليموشيرين سبز نارس اول پاييز را بخواهد يعني دلش براي تو تنگ شده است، ليموشيرين كجا بود...

اين را هم بگويم: من اين عكس را به دلايلي خعلي دوست مي‌دارم، حالا نگوييد خنكاي وزيدن  ِ اين پرده‌هاي صورتي را چه به ليموشيرين خواستن توي شهريور، دلتنگي همه چيز را به هم مربوط مي‌كند تا دل آدم بيشتر تنگ بشود...

 

+  بیست و ششم شهریور 1391   افسانه  | 

دستم براي گرفتن دستگيره در  ِ دستشويي ترديد دارد، دل مي‌زنم به دريا در را يواش باز مي‌كنم از لاي در توي دستشويي را نگاه مي‌كنم، بوي بوگير توالت مي‌خورد توي نفسم، بيني‌ام بي‌اختيار مچاله مي‌شود، براي خاطر جمعي دوباره از لاي در توي دستشويي را نگاه مي‌كنم، كسي توي دستشويي قايم نشده، نفس راحت مي‌كشم، بعد يواش دستگيره در حمام را مي‌چرخانم، بوي قاتي شامپوها و صابون‌ها از لاي در مي‌ريزد بيرون، از هواي حمام سردم مي‌شود، با جرات توي تاريك روشني حمام سرك مي‌كشم، توي حمام هم كسي قايم نشده، مي‌گويم: هوووووف... قبلش هم توي اتاق بهنام و اتاق خواب خودم و نسيم از كنار ديوار راهرو با ترس و لرز سرك كشيده بودم، كسي قايم نشده بود، پنجره‌ها بسته است، در تراس را دو تا قفل كرده‌ام، در خانه را هم با كليد دو بار قفل كرده‌ام، چفتش را هم زده‌ام، از يك  ِ شب تا الان هر صدايي كه از توي راه‌پله آمده و هر سايه اي كه از پشت در شيشه‌اي خانه گذشته و از پله‌ها بالا رفته را شمرده‌ام، بيرون تاريك است، خيلي شب است، ولي من چراغ تراس را روشن گذاشته‌ام، چراغ‌هاي هال و چراغ‌هاي دو تا اتاق خواب را هم روشن گذاشته‌ام، چراغ راهروي در خانه و چراغ آشپزخانه و چراغ‌هاي پيشخوان هم روشن است، ساعت سه و نيم شب است، و من با اين همه چراغ روشن خوابم مي‌آيد، خسته‌ام، هيچكي جز من توي خانه نيست، حتي هيچ دزدي توي دستشويي و حمام و راهروها قايم نشده، خودم هر شب ده بار توي حمام و توالت و اتاقها و راهروها را نگاه كرده‌ام، ۹۰ متر آپارتمان را چهارچشمي پاييده‌ام، امشب هم مثل شب‌هاي گذشته، هيچكي هيچ‌جا قايم نشده، هيچكي قرار نيست از پشت هيچ دري بپرد و از پشت گلويم را بگيرد و اذيتم كند و وسايل خانه‌مان را به هم بريزد و كشوهاي لباس‌هايمان را كف اتاق خالي كند، ولي من باز هم مي‌ترسم... همه چراغ‌هاي خانه روشن است، همه چراغ‌ها، ولي من باز هم مي‌ترسم... گوينده نشنال‌جئوگرافي دارد بلندبلند با هيجان درباره جك و جانورهاي آفريقا يا برزيل يا هند يا استراليا حرف مي‌زند و من صداي تلويزيون را بلند  ِ بلند كرده‌ام تا هيچكي نداند كه من تنهام...

جانم برايتان بگويد كه: ...اما هميشه خورشید فردا طلوع مي‌كند.

 

+  پانزدهم شهریور 1391   افسانه  | 

گاهي خودم را مي‌گذارم جاي دختري توي روستايي دوووور، توي كوه‌هاي مازندران، توي خانه‌اي كه سقف كوتاهي دارد، سر بلند كني سقف را نگاه كني تيرك‌هاي چوبي  ِ ساكت لبخند بزنند به يادهاي قالي كف اتاق، خودم را مي‌گذارم جاي دختري كه پرده توري پنجره چوبي را مي‌زند كنار، به ابرها نگاه مي‌كند، به كوه‌ها نگاه مي‌كند، خودم را مي‌گذارم جاي دختري كه راه‌راه  ِ آبي پيراهن سفيدش راه گم كرده توي راهي دوووور... رسيده به اين‌جا... خودم را مي‌گذارم جاي دختري كه دست مي‌برد و با گل  ِ گوشواره كوچكش بازي مي‌كند و يكهو برمي‌گردد و پشت سرش را نگاه مي‌كند...

اين را هم بگويم: برگشتم بچه‌ها...

 

+  سی و یکم مرداد 1391   افسانه  | 

زياده عرضي نيست، دو روز پيش زدم اعصاب همه را خراب كردم، گفتم عذر بخوام، با يك هديه كوچك برايتان، اين:

امروز صبح راه گم كرده بود آمده بود توي اداره ما مهماني، توي فيس/بوووووك گذاشتمش، دلم نيامد شما نبينيد، خلاصه ببخشيد كه غر زدم اوقات‌تلخي كردم، بنشينيم دور هم اين جوجه برايمان جيك‌جيك كند دلمان باز بشود، ممنونم كه باهام هستيد، يعني خعلي ممنونم، خعلي.

:)

 

+  هفدهم تیر 1391   افسانه  | 

مطالب قدیمی‌تر