هر چه قدر بگذرد باز دلم ميخواهد همان روز ۲۹ ارديبهشت سال ۵۹ به دنيا بيايم... امروز سي و دو سالهام بچهها...
:))

اين را هم بگويم: مامانم پشت اين عكس نوشته "دو ماهه"! فسقلي بودم! س ِ اخمام بچهها! پَ چِم بود؟! خوب شد اخلاقم همو موقعها عوض شد با ايي قيافهاش! هرررر هرررر!
:))))
+
بیست و نهم اردیبهشت 1391  افسانه
|
همينجوري... default دوستت دارم، تقريبا هيچ چيز آنجور كه ميخواهم نيست ولي باز دوستت دارم، از اولش settingام اينجور بوده، كاريش نميتوانم بكنم، كاريم نميتوانم بكنم، وقتي ميخوابم دلم برات تنگ ميشود، توي خواب ميگويم مبادا از چيزي عقب بمانم، مبادا من خواب باشم و چيز ِ قشنگي از ماجرات از دستم در برود، هي عجله دارم بيدار شوم، هي بيداريم را كش ميدهم كه بيشتر... ديروز رفتم ابروهايم را برداشتم، توي آينه دست ميكشم روي دنباله ابروم ميگويم اين بار كوتاه شد... ميگويم تو چه قدر ادامه داري؟ حالا كجاي منحني ِ توام؟ چه فرقي دارد؟ يك وقتي از تو جدا ميشوم، ازت ميروم، ميروم و نميدانم بعدش چي ميشود، هيچم دلم نميخواهد از تو بروم عليرغم همه چيز، فكر ميكنم بعد از تو تنهايي تمام ِ بود و نبودم را ميبرد توي تاريكي، چه قدر بد... دلم ميخواهد هي بيشتر... بيشتر چي؟ بيشتر خندهام بگيرد؟ بيشتر گريهام بگيرد؟ بيشتر ريحان بو كنم؟ بيشتر زير چشمهايم چروك شود؟ بيشتر دلم بشكند؟ بيشتر رنگ صورتي را دوست داشته باشم؟ بيشتر ماكاروني تند درست كنم براي بچهها؟ بيشتر چي؟ بيشتر زندگي كنم؟ نميدانم، ولي ديفالت دوستت دارم...

اين را هم بگويم: به هيچ خنديدن را ببينيد، عكسهاي برنا قاسمي خودمان است از... هيچي ديگر، برويد ببينيد، بعد بگوييد زندگي ارزش ِ دوست داشته شدن را دارد يا نه؟
+
بیست و هفتم اردیبهشت 1391  افسانه
|
هيچي، فقط خواستم بگويم دلم گرفته...

اين را هم بگويم: ببينيد چهقدر قشنگ تنهايي را ميكشد...
+
بیست و یکم اردیبهشت 1391  افسانه
|
توي فيلم عروسي ِ شكوه همه سرخوش دارند ميخندند، من رفتهام توي مبل دو تا دستام را گذاشتهام روي صورتم از لاي انگشتام نگاه ميكنم و اشكام همي جور ميريزد پايين، عمو فرامرز ميخندد، بابا دستمالبازي ميكند، ميدانيد دستمالبازي چيست؟ رقص محلي بختياريها، يك چيزي هست ديگر، سرچش كنيد ميبينيد، هر كي ديگر نيست توي فيلم عروسي شكوه هست، نسيم توي گريه من ميگويد: س ِ قيافه من! باهاش ميخندم، ميگويم: كوچولو بودي خو... ميگويم: من چي پوشيده بودم؟ من يك گوشه نشستهام دارم دست ميزنم، هر چي زوم ميكنيم معلوم نيست، خودم هم يادم نميآيد، اووووووو... ده يازده ساااااال ِ پيش بود... همين ده يازده سال پيش بود، حوصله ندارم بهش فكر كنم، فكر كردن به ده يازده سال زندگيت وقتي داري فيلم عروسي دخترعموت را نگاه ميكني چي را عوض ميكند؟ چي عوض ميشود وقتي ده يازده سال گذشته باشد و تو گريه كني؟ راستي اين آهنگه "
تو مثل گلي..." شما اين آهنگه يادتان هست بچهها؟ ده يازده سال ِ پيش چه قدر ما دخترها با تو مثل گلي ميرقصيديم... توي فيلم يك جايي دارند از عروس توي باغ ِ يكي از خانههاي ويلايي نيوسايد عكس ميگيرند بعد اين آهنگه را گذاشتهاند روي فيلم، بلند ميشوم با بلوز و شلوارك سورمهاي ورزشي ميروم وسط، گوشه دامن چيندار فرضي را ميگيرم با تو مثل گلي ميرقصم، حالا نرقص كي برقص نصفهشبي... همي جور كه ميرقصم چشمك ميزنم به نسيم ميگويم: برسد به دست بابا!

اين را هم بگويم: اين دختره منم، همان ده يازده سال پيش، همان سالهاي تو مثل گلي و اينا... دخترها مثل گل بودند بعد من همهاش پيرهن مردانه ميپوشيدم توي خانه با جين كهنههاي زمان تينايجريم، س ِ قيافهام، آدم نبودم كه...
:))))
+
هفدهم اردیبهشت 1391  افسانه
|
چهارزانو، روي تخت، نشستهام، دارم لباسهاي تازه خشكشده را تا ميزنم، يكي چهار تا، يكي دو تا، يكي سه تا، مرتب، حواسپرت روي روالي ازلي ابدي روي روالي كه هر زني ميداند دارم لباسها را يكييكي مرتب تا ميزنم، حواسپرت... سرم را مياندازم پايين، گوشه لب پايينم ميلرزد، سرم را ميگيرم بالا، نوك ِ بينيام ميسوزد، چيزي توي بازدمم ميسوزد، چيزي توي هواي توي سينهام ميسوزد، بينيام را با سر و صدا بالا ميكشم، ميگويم: ما زنها بعضي وقتها عجيب ميشويم... لب ميگزم، انگار دندان گذاشته باشم روي هر چي حرف توي دنياست... ميگويم: چي داري ميگويي؟ اخم ميكنم به خودم كف ِ دستم را تند ميكشم زير داغي ِ بينيم... ميگويم: وقت ِ دوست داشتن ِ يكي، وقتي يكي دوستت داشته باشد... ميگويم: ميترسي؟ ميگويم: نميترسي؟ ميگويم: ترس ندارد... ميگويم: ميترسم... تشر ميزنم يكهو: داري چه كار ميكني؟ دارم حواسپرت تاي يك كوه لباس ِ تاشده را يكييكي بااااز ميكنم...

اين را هم بگويم: دختري اينجا نشسته... گريه ميكنه... يادم نيست اين طرح را از كجا برداشتهام، ايشالا كه صاحبش اجازه ميدهد!
؛))
+
دهم اردیبهشت 1391  افسانه
|
من تنهام، و نميتوانم هيچ كاريش كنم، آخر ِ شبها توي اينترنت اين ور و آن ور ميروم شعر ميخوانم عكس ِ كاردستيهاي كاغذي را توي اينترنت نگاه ميكنم ميگويم چه قدر خوشگلاند، نميدانم، يك كارهايي براي خودم ميكنم ولي من باز هم تنهام، توي ِ دلم تنهاست، اطرافم تنهاست، براي خودم جايزه ميگيرم ميگويم: دختر خوبي بودي برات كتاب گرفتم، دختر خوبي بودي برات لواشك گرفتم، دختر خوبي بودي برات چوبشور گرفتم... مامان هم برايم جايزه چوبشور ميگيرد، ولي چوبشورهايم هم تنهاست، ديروز هم وقتي بعد از اداره تند و تند توي گرماي ساعت چهار عصر ِ اهواز دويدم تا به ايستگاه برسم داشتم فكر ميكردم چه قدر دور و برم تنهاست، من مثل فراغت يك پيراهن نخي توي باد ِ داغ تنهام... آفتاب تيز ميتابيد توي چشمام، چشمام ميسوخت، لبه كلاهم را كشيدم پايينتر تا روي بينيام سايه شد، هوا گرم بود، نشستم توي ماشين، توي ماشين هم ديدم كنارم تنهاست، كيف و بار و بنديلم را گذاشتم كنارم گوشه پايين مقنعهام را توي هوا تاب دادم كه هوا تكان بخورد، به يكي كه كنارم نبود گفتم: فووووت كن توي چشمام خنك شود، چشمام ميسوزد...

اين را هم بگويم: عكس از علي ناجيان است.
+
ششم اردیبهشت 1391  افسانه
|
هنوز از اين گيرهها ميزنم به موهام در ارديبهشتي كه سي و دو ساله ميشوم...
:))))

+
دوم اردیبهشت 1391  افسانه
|
دست گرفتهام به لبه ميز، تازگيها نفس بلند كه ميخواهم بكشم ميشود يك فرياد كوچك ِ دردناك، مامان ميپرد توي اتاق هول ميگويد: ها؟ چته؟ خوبي؟ ميگويم: خوبم... ميپرسد: چهات بود؟ ميگويم: هيچي، نفس كشيدم... سرش را تكان ميدهد ميرود... امروز سر ِ كار نرفتم، داشتم خفه ميشدم، يك حجم بزرگ سنگين توي سينهام درد ميكرد، تا به خودم آمدم و كبوديام يواشيواش كمرنگ شد ظهر شده بود، دو روز پيش هم توي اداره نفسم گرفت، تازه ساعت ده صبح بود، پيش خودم گفتم نميشد ميگذاشتي به كار و زندگيم برسم چند ساعت ديگر بيخ گلويم را ميگرفتي نعلتي؟ تمام امروز روي تخت دراز كشيدم سه تا بالش زير ِ سرم و شانههايم بود، تمام امروز يعني از وقتي صبح منتظر بودم كوك موبايلم زنگ بخورد تا وقتي آفتاب روي گلهاي پرده تابيد تا وقتي ظهر بوي آشپزي مامان راه افتاد و به سرفه افتادم تا وقتي اذان مغرب را گفتند و تا الان كه پشت پنجره شب است... سر نماز هم هي گره روسريام را شل ميكردم كه مثلا راه نفسم باز شود، موهايم سرك ميكشيدند بيرون هي ميزدمشان كنار بهشان ميگفتم: هيس، دخترهاي ساكتي باشيد بچهها... يك بار هم نزديك بود با سر زمين بخورم به جاي ركوع، گريه كردم، دلم نميخواهد مريض باشم، تمام امروز روي تخت دراز كشيده بودم مجله عروسك سخنگو را گرفته بودم توي دستم توي دلم قربانصدقه نقاشيها و قصههاي كودكانه بچهها كه توي مجله چاپ كرده بودند ميرفتم، به زوووور نفس ميكشيدم و باز چيزهاي اين زندگي را دوست داشتم، دوست دارم...

اين را هم بگويم: اين نقاشي را يك دخترك چهار ساله كشيده فرستاده مجله عروسك سخنگو، توي شماره ۴/۲۴۳ چاپش كردهاند، هي بهش گفتم چي كشيدهاي بچه؟ دست كشيدم روي خطخطيها نازشان كردم قربان انگشتهاي كوچولويش رفتم هي ازش پرسيدم: اينها چياند جوجه؟ حتما يك چيزي هستند ديگر، چيزي كه فقط تو ميداني...
+
بیست و نهم فروردین 1391  افسانه
|
اين خانومه کنار دستیم توی ماشین اعصابم را خورد کرده... نه به خاطر یکریز حرف زدنش با موبایل فکسنیش نه به خاطر کرمپودر اغراقآمیزش نه به خاطر پنکیک گچمالی شدهاش، ازش ميترسم، ميترسم يك روزي مثل او شوم، جوان نباشم و صدايم دست و پا بزند براي از ته دل حرف زدن، ميترسم، ميترسم مثل او كارمند اخراج شده صدا و سيما بشوم كه طرح ريزش بهش خورده، ميترسم مثل او خاله چهلساله مجردي باشم كه خواهرزادهام را برده باشم كتابفروشي، بعد توي ماشين تلفنم زنگ بخورد با همكارم ورور پشت سر سازمان حرف بزنم و بعدش هي آينه قاب پلاستيكيام را از توي كيفم در بياورم و مقنعهام را و فكل رنگكردهام را توش نگاه كنم، چه كارها... من لبهاي رنگپريده خودم را ميشناسم همينجوري كه هميشه باهاش خنديدهام و بوسيدهام و گاهي تركهاي غمگينش را گزيدهام... نميخوام يك روزي مثل او به لبهاي رنگپريدهام ماتيك قهوهاي بزنم... بین ِ راه به چهارشير رسيده و نرسيده پياده ميشوم فرار ميكنم ازش، فرار ميكنم از ماتيك قهوهايش...

اين را هم بگويم: اين عكسه قشنگ است؟ انگار منم، باهاش ياد ِ خودم افتادم... از photo.net برش داشتم...
+
بیست و هفتم فروردین 1391  افسانه
|
يك بار گفت: گاهي فكر ميكنم من و تو يك بچه داريم... گفتم: ها؟ گفت: فقط فكر ميكنم... هيچي نگفتم... گذشت... بعد حالا همينجور كه دارم سر ِ يك نفس عميق با تمام سيستم تنفسيام كلنجار ميروم يادشم، نبضم دارد توي سرم ميزند جان ميكنم نفس بكشم و توي اين گير و دار دست گذاشتهام روي جاي خالياش توي شكمم كه نترسد، يك دستم را هم گذاشتهام روي قلبم تمركز بگيرم براي يك تپش ِ درستدرمان... يك نفس ِ عميق كه راه نفسهاي بريدهبريده بعدي را باز كند... ميترسم، انگار توي دلم دارد گريه ميكند، نگرانشم، اگر هوا بهش نرسد... از ته دل نفس ميكشم... ميگويم: من هم جاي تو باشم آن توو ميترسم، ميترسم يك چيزي بالاي سرم خودش را به در و ديوار بكوبد كه باز هم بتپد، ميترسم هواي اطراف حركت نكند همه چيز گير كرده باشد همه چيز منتظر يك نفس باشد، من هم جاي تو باشم ميترسم آن توو يك وقت خفه بشوم از بيهوايي... نفسم را از ته سينهام فوت ميكنم زير موهاي توي پيشانيم موهام تكانتكان ميخورند، ميگويم: هووووف... سرخوش از همين يك نفس كيف ميكنم انگار نفس كشيدن رسالتم باشد انگار رسول باشم كه فقط نفس را به او برسانم و بس... سرخوشم از رسالتم، ميخندم توي خنده چشمهايم پر از اشك ميشود... جاي خالياش را ناز ميكنم بهش ميگويم: نكند هيچوقت از پسش برنيايم؟ نكند نتوانم تو را به دنيا بياورم...
+
بیست و چهارم فروردین 1391  افسانه
|
عهد ِ
دارسي ميدانيد كِي بود؟ خيلي قديما... من توي خانهاي بزرگ شدم كه عهد دارسي ساخته شده بود، انگليسيهاي شركت نفت ساخته بودنش به سبك انگليسي، سقفش بلند بود، پنجرههاش طاقچه داشت، من تنها بودم، خواهر و برادر نداشتم اوووو وقتها، مامانم مينشاندم توي پنجره باران ميآمد برام ترانههاي ويگن را ميخواند: بارون بارونه زمينا تر ميشه... خانه ما سوراخسنبه زياد داشت، يكيش پستوي پشت اتاق پذيرايي بود كه انباري شده بود، من توي آن پستو بچگي كردم، بزرگ شدم، مامان و بابام ميرفتند سر ِ كار من تنها بازي ميكردم، همه دنيام توي همان پستوي انگليسي اتفاق ميافتاد، چند تا عروسك داشتم ولي باهاش بازي نميكردم، همبازيهام چوب كبريتها و سر نوشابهها و ورقهاي شاه و بيبي و سرباز بودند، چوب كبريتها آدمهاي دنيام ميشدند، ورقها آدمهاي دنيام ميشدند، مامانم آموزگار ِ بازنشسته است من بچه معلم بودم، بابام هم تا وقتي كه بود شعر ميخواند، زياد ميخواند، زود مداد دادند دستم، آنها ميرفتند سر ِ كار من توي پستو بازي ميكردم، يواشيواش مدادها شدند آدمهاي دنيام، ديواراي پستو دنياي من بود، روي ديوار نقاشي ميكشيدم، چيز مينوشتم، باغچه كشيده بودم، آسمان كشيده بودم، آدمها ميخنديدند... يك بار كه خانه را تعمير كرديم مامان و بابا به كارگرها گفتند انباري را دست نزنند، ميخواستند نقاشيهاي من بماند، وقتي از آن خانه رفتيم همكار بابا ساكن خانه ما شد، خانه مال اداره بود، دادند تعميرش كردند، رنگش زدند... آدمهام، دنيام، رفت زير رنگ جديد، چه قدر از راه دور گريه كردم براش... من هنوز روي ديوارها چيز مينويسم، نقاشي ميكشم، با مداد، با خودكار، با نوك انگشتهام... اصلا هر جا دم دستم باشد چيز مينويسم، امروز روي پام يك كشتي كشيدم، بادبان كشيدم براش، گفتم: بادبانها را بكشيد... دلم هواي پستوي خانه عهد دارسي را كرده بچهها...

اين را هم بگويم: ايشان من هستم توي همان خانه عهد دارسي! من مسجدسليمان بزرگ شدهام، درباره چاههاي نفت اين شهر كه سرنوشت دنيا را عوض كرد و درباره سرنوشت تلخ اين شهر ميدانيد؟
+
بیست و دوم فروردین 1391  افسانه
|
امروز، داخلي، ديوار و سقف ِ اداره.
گلدانهايم به من ميگويند: زندگي را دوست داشته باش، و عليرغم همه چيزهاي ِ غمگين ِ امروز فردا روز ِ ديگري است...
ببينيد چه قدر لنگدراز شده پيچكم...

اين را هم بگويم: فكر كردم بروم سفالگري ياد بگيرم گلدانهايم را خودم درست كنم، يك قلك كوزهاي هم درست ميكنم به ايييييييين بزرگي پولهايم را توش جمع ميكنم باهاش يك باغچه ميخرم توش ريحان ميكارم...
+
پانزدهم فروردین 1391  افسانه
|
شما پاتيناژ دوست داريد بچهها؟ يك بار كه داشتيم با هم حرف ميزديم بهش گفتم خيلي پاتيناژ دوست دارم، گفتم از وقتي يادم ميآيد مسابقههاي دوچرخهسواري و پاتيناژ را از تلويزيون ميديدهام، گفت همين مارس ۲۰۱۲ توي شهرشان مسابقات جهاني پاتيناژ هست و اينها... يادش ماند، اين چند روز با هم مسابقهها را نگاه ميكرديم، ايميل ميداد ساعت هر مسابقه را به ساعت ِ ما برايم ميگذاشت كه با هم ببينيم، زنگ ميزد، ذوق ميكرديم، پا به پام جواني ميكرد، پاتيناژ ۲۰۱۲ نيس را از اين همه راه دوووور برام خاطره كرد، امروز هم مسابقه پاياني است، اين چند روز دلم بيشتر از قبل به مهربانياش گرم شد، مثل ستون است برام توي اين بيپدري، ستون ميدانيد؟ تكيهگاه... داييام را ميگويم، دايي حسين كه موهاي جوگندمياش را بسيار دوست ميدارم...

اين را هم بگويم: يكي از عكسهاي اين مسابقهها را برايتان اينجا گذاشتهام، بقيه عكسها را اينجا ببينيد...
+
سیزدهم فروردین 1391  افسانه
|
گاهي وقتي دارم ظرف ميشورم يادم ميرود دارم ظرف ميشورم يا وقتي دارم گوشت چرخكرده سرخ ميكنم يادم ميرود دارم گوشت چرخكرده سرخ ميكنم... آشپزخانه پنجشش متري آپارتمان زهوار دررفته ما آخر معماري است و پنجره ندارد و نورگير نيست، آشپزخانه بايد پنجره داشته باشد نه براي اين كه وقت ِ پياز سرخ كردن و قيمه و قورمه پختن نفسم ميگيرد يا با صداي ورور ِ هود استرس ميگيرم، آشپزخانه بايد پنجره داشته باشد كه وقتي يادم ميرود دارم چه كار ميكنم از پشت توري ِ پنجره نگاه كنم، از پنجره نگاه كنم به راهي در آسمان، به خياباني در روبهرو، به امتدادي در افق، چه ميدانم به يك جايي ديگر... جايي كه كسي از آنجا بيايد، از پشت ِ رديف ظرفهاي ترشي و مرباي توي پنجره ببينم او دارد ميآيد يكهو يادم بيايد كجام دارم چه كار ميكنم... آشپزخانه بايد پنجره داشته باشد آخر هيچوقت از توي كاشيهاي ديوار بالاي ظرفشويي يا از توي در ِ شيشهاي اجاق گاز كسي نميآيد... نه، از توي ديوارها كسي نميآيد...

+
یازدهم فروردین 1391  افسانه
|
نشستهام روبهروي مانيتور، نسيم پشت سرم دارد توي آينه موهاي سياه بلندش را سشوار ميكند موج ِ داغ سشوار ميخورد روي خنكي موهاي كوتاهم، دارم اينها را توي مديريت وبلاگم تايپ ميكنم توي دلم ميگويم: نسيم توي آينه نبيند گريه ميكنم... و اشك همي جور ميريزد پايين از شيب خيس گونههايم روي گلهاي رنگ و وارنگ شلوارك نخي بهاره...

اين را هم بگويم: نذر كردم امشب، سفره چيدم كه بياي...
به ياد ِ باباي من و همه باباهايي كه نيستند با هم گوش كنيم: ترانه نوروزي لباس نو با صداي محسن چاووشي.
+
چهارم فروردین 1391  افسانه
|
دست ميگذارم روي قلبم، زير دستم مثل لوكوموتيو قراضه زغالسنگي تالاپ و تلوپ ميكند به شوق، شوق دارد قلبم، زير پاي اين پروانهه تالاپ و تلوپ ميكند، لوكوموتيو زغالسنگيام راهش را ميرود، ريلها دارند از كوهپايههاي مارپيچ به افق ميروند، ريلها شوق دارند، پروانهه ميخندد بالاي سر لوكوموتيو قراضه بازيگوشي ميكند، لوكوموتيو قراضه ميخندد، بهار ِ من يك پروانه طلايي است نشسته روي دستم، به همين كوچكي و قشنگي، گفتم با هم براش ذوق كنيم بچهها.

اضافه ميشود: اين را نسيم به من عيدي داده... :)
+
سوم فروردین 1391  افسانه
|
مثل روشني ِ سر صبح، دلم روشن است...

اين را هم بگويم: نسيم گفت پرده جديد اتاقمان را ساده بگيريم، من گلدار گرفتم، گفتم بهار است... به تازگي ِ گلهايش زندگي را دوست دارم، بهارتان مبارك بچهها...
+
بیست و ششم اسفند 1390  افسانه
|
من عكس عروسي مامانم را به او نشان ميدهم او هم عكس عروسي مامانش را به من نشان ميدهد، عروسهاي آخر دهه پنجاه با چشمهاي شهلايشان... ميگويد: ببين لباس عروسيشان شبيه هم است تقريبا... ميگويم: آره، آستينهاي هر دوتايشان هم توري است... ميگويد: تاج مامان تو مثل تاج ملكه است... ميگويم: ولي من تاج مامان تو را دوست دارم كه گلهاي حرير دارد، آنوقتها گل به سر عروس ميشدند عروسها... ميگويد: هر دوتاش قشنگ است... ميگويم: من عروس بشوم شيفون روي سرم نميگذارم، تاج هم نميخواهم، ميدهم با حرير برايم يك گل ِ سفيد درست كنند اينجوري ميزنم توي موهايم، اينجوري خوب است؟ و اين عكسه را براش ميفرستم... ميگويد: ها، قشنگ است، من هم ميخواهم... ميگويم: بهت ميآيد! با هم ميخنديم، ميگويد: گل ِ مويت براي من... ميگويم: حرفش را هم نزن، دست به گل ِ مويم بزني آبروريزي راه مياندازم مردم بريزند ببرنت... هرهر ميگويد: اصلا من توي عروسي تو چه كار ميكنم... هههه ميگويم: اصلا من توي عروسي تو چه كار ميكنم... تند ميگويد: برو بخواب ديگر... يواش ميگويم: من بروم بخوابم ديگر...

+
بیست و سوم اسفند 1390  افسانه
|
تنها ماندي... ديشب بهش گفتم تنها ماندي... پارسالا يك روز گفته بودند براي دبيرخانه اداره عكس ببريم من عكس نداشتم، داشتم برميگشتم خانه سر ِ راه رفتم عكاسي ِ كنار كتابفروشي بينالملل، از پلههاي قديمياش رفتم بالا، رفتم نشستم توي آتليه كهنهاش نگاه كردم به دوربين، خسته بودم، تنها بودم، عكسه را از كشوي ميز آوردم بيرون، گفتم: تنها ماندي... همه عكسها را داده بودم اداره، اين يكي توي كشوي ميزم توي خانه مانده بود، خواستم ببرمش دست و رويش را بشورم، سياهي مداد چشم كه ريخته زير چشمهايش را بشورم، گفتم نميخواهد شايد خوابش بپرد، نبردمش، بردمش گذاشتمش روي تخت روي ملافه، گذاشتمش كنار خودم تنها نباشد خودم هم خوابيدم كنارش تنها نباشم، پلكهايش از خستگي بين باز ماندن و بسته شدن بلاتكليف بود، بلاتكليف بود بين چشمبهراهي و چشمبرداشتن، پتو كشيدم سرش بخوابد، گذاشتمش بخوابد...

اضافه ميشود: كه گويي آهوي ِ سر در كمندم... تصنيف كاروان را با من گوش كنيد...
ها، راستي: ميتوانيد به اميرعلي كوچك كمك كنيد؟
+
بیست و دوم اسفند 1390  افسانه
|
انگار توي گيرودار ِ زمينلرزه به هيچجا تكيه نداده باشم دارم ميافتم، توي افتادن به كاناپه ميگويم: مرا بغل كن، بغل ِ سفت... نسيم زل زده به تلويزيون معلوم نيست توي چشمهايش چي دارد ميگذرد، ميآيم بهش بگويم بيا برويم كامپيوتر را روشن كنيم عكسهاي فرش قرمز اسكار را نشانت بدهم... نميگويم، نا ندارم، بهنام را امشب هم توي بيمارستان نگهداشتهاند، اولش كه بستري شد مامان داشت لباس بيمارستان را تنش ميكرد گلويم درد گرفت دست گذاشتم روي دهنم از اتاق رفتم بيرون گريه كردم، كف دستم را فشار ميدادم روي دهنم كه بهنام نشنود و برميگشتم مامان را از لاي در نگاه ميكردم كه دكمههاي پيراهن گل و گشاد را براي بهنام ميبست، مامان حالا حتما روي تخت باريك ِ همراه ِ بيمار زانويش درد ميكند، اين پهلو آن پهلو ميشود، دلش ميخواهد با يكي حرف بزند، خوابش ميآيد، و خوابش نميبرد... ميآيم پايين ِ پاي نسيم مينشينم، حرف نميزنيم... كي دلش نميخواهد با يكي حرف بزند؟ هيشكي... من نا ندارم حرف بزنم، دست ميكشم روي درد ِ گلويم، دست ميكشم روي صفحه ساكت موبايلم، كي دلش نميخواهد با يكي حرف بزند...

اضافه ميشود: عكس از شادي قديريان است.
+
چهاردهم اسفند 1390  افسانه
|
ديدم همه اينجا اهل دلاند، گفتم اين عكس را برايتان بگذارم... داشتم به بچهها ميگفتم: ببينيد! اين را ببينيد...
كشف ِ قشنگم هديه به شما...

اضافه ميشود: اين تابلو اثري است از هاشم بدري، نقاش دوستداشتني خوزستاني، روي ديوار موزه هنرهاي معاصر اهواز... سبك نقاشي او به نام بدريسم در سال 1994 در فرانسه ثبت شده، خاطرات خواندنياش را حتما بخوانيد و گالري آثارش در سايت حوزه هنري خوزستان را هم ببينيد.
+
هشتم اسفند 1390  افسانه
|
شيشههاي اتوبوس ِ خط ِ امانيه بخار گرفته، پشت شيشه باران ميبارد، من تكيه دادهام به پنجره، آن بيرون خيابان ِ خيس شلوغپلوغ است، دور و ورم توي اتوبوس ِ ساكت هر كي توي خودش... بعد تا دست ميبرم طرف ِ شيشه انگار همه برميگردند نگاهم ميكنند، من پيش ِ چشمهاي همهشان روي بخار شيشه اتوبوس با نوك ِ انگشتم يك قلب كوچك ميكشم...

اضافه ميشود: اينها را امروز براي خودم هديه گرفتم، به ياد ِ بچگيام و قصههاي نوار ِ كاستهاي انتشارات صداسرا.
+
ششم اسفند 1390  افسانه
|
... وقتي عصرها از اداره برميگردم خانه لهام، اصن يك وعضي، با مقنعه مشكي چروك و سر و وضع متلاشي، همي جور تندتند از ۲۴متري رد ميشوم كه برسم سر ايستگاه، وقتي من دارم برميگردم خانه خانمها تازه دارند ميآيند مركز شهر، ميآيند خريد كنند، ايي روزها هم كه ديگر ذوق خريدهاي عيد را دارند، دخترها خوشگلاند، خانمها مرتباند، من هي نگاه ميكنم بهشان، آدم خوشش ميآيد همي جور نگاهشان كند، با لبخند تازه روي لبهاي نرمشان، انگشتهاي باريك و پراشارهشان، ميداني... من يكي از انگشتهايم پينه دارد، يادگاري سالهاي خبرنويسي است، خجالت ميكشم... دلم گاهي ميخواهد... ميگويد: حرف نزن... ميگويم: دلم گاهي ميخواهد... ميگويد: بهت گفتم حرف نزن ميزنم نابودت ميكنمها... حرف نميزنم ميگويد: دوستت دارم...

اضافه ميشود: طرح را از اينجا برداشتم با اجازهشان.
+
سوم اسفند 1390  افسانه
|
ميگويم: اوو وقتها كه جنگ بود فقط شامپو تخممرغي پيدا ميشد... بعد با تاكيد ميگويم: من يادم است... ميگويد: آره، فقط خوزستان كه نه، همهجا فقط شامپو تخممرغي بود، ما هم شامپو تخممرغي ميزديم... هررهررررررر... بعد ميگويد: جنگ كه تمام شد تازه شامپو پاوه آمد... با ذوق ميگويم: آره! بعدش هم شامپو شبنم... اصن چرا همه شامپوها زرد بودند؟ ميگويد: چه ميدانم دختر، ها... بعدش شامپو لطيفه آمد، اين ديگر صورتي بود، چه بساطي بود... ميگويم: بعدش شامپو بَس... يادت هست؟ باز هرررررهررررر ميخندد، ميگويم: وقتي دبيرستان رسيده بوديم ديگر شامپو اَوِه آمده بود، اين ديگر اِند ِ آن وقتها بود... ميگويد: ها! اَوه ديگر خيلي بود... ميگويم: بعدش ديگر بقيه شامپوها آمد... بعدش يكهو فكر ميكنم دارد بوي موهاي كسي ميآيد، ساكت ميشوم موهايم را از توي چشمها ميبرم پشت گوشم... ساكت ميشود، حتما دارد دست ميكشد توي موهايش...

اضافه ميشود: اين گلمويم را خيلي دوست دارم...
+
یکم اسفند 1390  افسانه
|
آيا ميدانستي شكوفه و عشق در زمستان ممكن است...
(احمدرضا احمدي)

اضافه ميشود: اين تيلهها براي من است...
+
بیست و هفتم بهمن 1390  افسانه
|
ميگويم: داشتم فكر ميكردم خوب است... ظرفهاي شام را شستم، خرت و پرتهاي اداره را براي فردا مرتب كردم، مسواك زدم، موهايم را شانه كردم، قرصم را خوردم، چراغها را خاموش كردم... خوب است، حالا به يكي كه اصلا نديدهامش ميگويم: شب به خير... اصلا نميدانم هست يا نيست، نميدانم وجود دارد يا وجود ندارد، خوب است... توي دلم ميگويم: خودم ميدانم واقعي نيست، خوابم، از بس شبها خستهام از بس خوابم ميآيد... چهقدر خواب ميبينم... با صداي يواش آواز ميخوانم: خوابم يا بيدارم؟ تو با مني، با من... حاشيه پتو را ميكشم روي صدايم كه بقيه نشنوند دارم براش آواز ميخوانم، ميگويم: بخوابيم... توي دلم ميگويم: چه فرق دارد چيزي يا كسي واقعي باشد يا واقعي نباشد وقتي دوستش داري...
+
بیست و سوم بهمن 1390  افسانه
|
گفته بودم هيشوقت آينه توي كيفم نداشتهام، هيشوقت نميدانم چهشكليام... گفته بودم انگريبيردز بازي ميكنم در حدي كه چشمهايم باباقوري شده، همه چيز را انگريبيردز ميبينم، ايي پرندههاي نعلتي گرافيكي... ميداند اعصابمصاب ندارم، ميداند خجالت ميكشم رژلب نميزنم، ميداند به كفشدوزكها و سنجاقكها ارادت دارم... تسبيح را خودم بهش گفته بودم برايم سوغاتي بگيرد، با هاون خوشگله از مشهد گرفته است... همه اينها را يكجا برايم فرستاده...
آينه را برميدارم صورتيه را آرام ميآورم بالا... نزديك كه ميرسد ميزنم زير خنده، ميگويم: خدا نعلتت كند راحله...

اضافه ميشود: من براش يك جاكليدي فرستاده بودم، يك فيل كوچولو بود، بهش گفتم: هر وقت فيلت ياد هندِستان كرد با اين برو، من كه هيچي... راحله گفت: تو كه فيلت كلا هندِستان مانده... راست ميگويد!
+
هفدهم بهمن 1390  افسانه
|
كف هال چهارزانو كنار بخاري... خرما را ميزنم توي ظرف ارده دستم را بالا ميبرم، يك قطره ارده از روي خرمام چكچك از آن بالا ميافتد روي زانوم، مامان تند دستمالكاغذي برميدارد ميكشد روي لكه ارده روي پام، نگاش ميكنم ميگويم: ميداني به جز تو هيشكي توي اين دنيا مواظبم نيست؟ هيچي نميگويد همينجور هي دستمال كاغذي را ميكشد روي پام كه لكه را ببَرد، بهش ميگويم: ولش كن پاك شد رفت... هيچي نميگويد با نوك انگشتهايش گوشه شلوارك كوتاه را ميگيرد ميكشد پايين روي زانوم، بعد هي حاشيهاش را روي خط دوخت مرتب ميكند، ميگويم: مامان... ميگويد: حرف بيخود نزن...
اضافه میشود: ۳۰۰ تا با هم بوديم، ممنونم بچهها، باهام باشيد هميشه.
+
نهم بهمن 1390  افسانه
|
دارم لباسهاي تازه شسته را تا ميكنم، انگشترم توي انگشتم تاب ميخورد، نگينش رو برميگرداند، با انگشت كناري دورش ميدهم دور انگشتم، توي تاي لباسها باز كج ميشود، ميگويم: باز لاغرتر شديمها... اين انگشتره را دايي اولهاي آذر بهم هديه داد، براي انگشت لاغرمردنيام لق ميزد، گذاشتمش توي انگشت بزرگتر، حالا اينجا هم جا نميشود، ميگويم: شير بخور موهات بلند بشود خوشگل بشوي... تيشرت سايز اسمال را توي آينه ميگيرم روي شانههايم، روي شانههايم زار ميزند... ميگويم: شير بخور قوي بشوي با ميكروبها بجنگي... بينيام را ميكشم بالا، چهارستون بدن هم كه سالم باشد باز چيزهايي هست كه آدم از پا بيندازد رفقا، ايمني بدنت پايين ميآيد در برابر هر چي كلا... ميگويم: شير بخور زود بزرگ بشوي... ميگويم: بيخيال، بيا چاي بخوريم... چاي ميريزم، لباسهايم را تا ميكنم، انگشتره تاب ميخورد دور انگشتم...
+
ششم بهمن 1390  افسانه
|
مشاورم، مشاورم روي وايتبورد اتاقش با ماژيك مينوشت: افسانه... اسمم را مينوشت هي دورش دايره ميكشيد، هي دايره ميكشيد، من آن وسط بودم توي مركز دايرهها، دايرههاي دور هم، دايرههاي تو در تو، مشاورم ميگفت: اينها ديوار است، دور ِ تو، ما ميخواهيم اين ديوارها را خراب كنيم، كه ديگر دور افسانه ديوار نباشد، من و تو ميخواهيم با هم افسانه را بياوريم بيرون... من نگاش ميكردم، چهقدر بچگانه توي صندلي چرمي ِ سرد قايم ميشدم نگاش ميكردم، وايتبورد را نگاه ميكردم، اسمم را كه نوشته بود نگاه ميكردم، هر چي ميگفت ميگفتم: باشه... ازش حساب ميبردم، به خودم ميگفتم اين آقا كارش درست است، بيا به حرفش گوش بدهيم كه حالمان خوب بشود، حرف حرف او بود، خودم را سپرده بودم دست ِ دستهاي بزرگش، توي دستش دستمالكاغذي بود، باهاش وايتبورد را پاك ميكرد، روي وايتبورد مينوشت: افسانه... هي دورم دايره ميكشيد، ميگفت اين دايرهها هم عوامل محيطي است هم عوامل دروني ِ تو... دستم را ميگرفت از اول همه كارهاي زندگي كردن را يادم ميداد، يك بار گفت: پاشو موهايت را بشور، دوش بگير... توي دلم گفتم: ميزنمتا... گفت: زود باش... بلند شدم دوش گرفتم مثلا، مثلا موهايم را شامپو زدم، بعد توي دلم اخم ميكردم موهاي او را ميكشيدم، گفت: حالا لباسهايت را يكييكي بپوش... ميخواستم بزنم توي گوشش، گفتم: باشه... هر چي او ميگفت ميگفتم: باشه... يك بار گفت: تمرين اين جلسه ظرف شستن است، من دلم ميخواهد امشب كه ميروي خانه ظرفهاي شام را تو بشوري... بهش گفتم: بيخيال پسر، امروز توي اداره خيلي خسته شدم، فردا شب ميشورم... گفت: امشب دختر خوب... آن شب يك كوه ظرف شستم، قابلمهها و ماهيتابهها را هم شستم، كاشيهاي بالاي ظرفشويي را هم شستم، يك بار هم خودش مثلا يك بشقاب گرفت توي دستش، گفت تو هم يك بشقاب بردار، با هم توي هوا بشقابهايمان را شستيم، يك بار گفت: موهايت را سشوار كن... من مثلا سشوار را روشن كردم، از روي شال گرفتم توي موهايم، مثلا گرماي سشوار ميخورد زير موهاي كوتاه من، گفتم: شانه را بده ببينم... زد زير خنده، من هِر و هِر به كارهايمان ميخنديدم، او بر و بر نگاهم ميكرد، سر به سرش ميگذاشتم، سرش را كج ميكرد انگار با بچه طرف است، صبوريام ميكرد، كارش اين بود، هر جلسه نرمتر ميشدم، منعطفتر ميشدم، زندگي را از اول يادم داد، يادم داد، بعد هر جلسه يكي از دايرههاي دورم را پاك ميكرد، هر جلسه دنيايم بزرگتر ميشد، تنهاييام بزرگتر ميشد، آخرش فقط افسانه ماند و وايتبورد، ديگر دايرهاي نبود، من آزاد شده بودم، ديگر از بيمارستان و حملههاي تنفسي شبانه و آرامبخش و گيجي خبري نبود، ديگر از مريضي و گريه و ترس و اضطرابهاي من خبري نبود، همه چيز را پاك كرده بود، دور تا دورم تا چشم كار ميكرد هيچي نبود، دور تا دورم تا چشم كار ميكند هيچي نيست... چند وقت پيش دوباره رفتم پيشش، نه براي خودم، گفت: خودت چهطوري؟ وقتي ديد چهقدر خوب ِ خوبم چشمهايش برق زد، دستهاي بزرگش را كودكانه با شادي به هم كوبيد، گفت: آفرين! گفت: تو اولين كيِسي هستي كه اينقدر كامل در اين متُد موفق بوده است... بعد دستهايش را برد بالا، مثل قهرمانها بازوهايش را گامبو كرد، يعني: باريكلا، تو موفق شدي! بهش نگفتم: نميداني دكتر...
اضافه ميشود: البت مشاورم خيلي كمكم كرد، ازش مچكرم.

عكس ِ يكي از اوو شبهاست، يكي از اوو شبهاي بد...
+
یکم بهمن 1390  افسانه
|