آن روز احتمالا با کیف مشکی زهوار در رفته ام و کیسه کتابهایی که خریده ام خسته و آرام به چایخانه دنجی می رسم، آن روز پاهایم خیلی درد می کنند، خیلی سردم است، من آن روز تمام زندگی ام را پیموده ام، همه راهها را رفته ام و دست  ِ آخر تک و تنها فقط با چند تا کتاب توی دستم نشسته ام روی تنها صندلی خالی چایخانه ای غریبه که اتفاقی دیده ام، آن روز در همهمه پرشور  ِ مشتریهای جوان صدای خودم را می شنوم که یک وقتی که خیلی شنگول بوده ام به تو گفته ام: دلم می خواهد وقتی پیر شدیم یک کافه داشته باشیم... آه آن روز چه قدر پیرم، آه اسم آنجا را گذاشته ای کافه افسانه... 

+  سوم اردیبهشت ۱۳۹۴   افسانه 

از این لانه‌های چوبی شیروانی‌دار که زیر سقف ایوان‌ها برای پرنده‌های کوچک آویزان می‌کنند، پرنده‌های کوچک  ِ بی‌پناه... یک روز می‌روم توی یکی از این لانه‌ها، توی تاریکیش آرام می‌گیرم، قایم می‌شوم، و از روزنه گرد کوچک  ِ لانه آسمان را نگاه می‌کنم تا خوابم ببرد، تا خواب  ِ هزار کاکلی شاد  ِ سال‌های سال پیش را ببینم، که من خنیاگر غمگینی‌ام، که من آوازم را از دست داده‌ام... 

 

 

 

+  سی و یکم فروردین ۱۳۹۴   افسانه 

به کلافگی تمام فروردین‌های اهوازم، تمام فروردین‌های زندگی‌ام، دم‌کرده و بلاتکلیف، با آفتابی که در روردبایستی مانده است، نه به خنکی اسفند و نه به داغی یک ماه بعد، تمام عمرم به بلاتکلیفی فروردین‌های اهواز گذشت، بی بهار، در سایه‌آفتاب نخل‌های پیر و بوی دم‌کرده تصفیه‌خانه‌هایی که به کارون می‌ریزند، برای من که هیچ وقت  ِ زندگی‌ام بهار را تجربه نکرده‌ام راه فرار از این بلاتکیفی فقط تحمل فاصله آخر اسفند تا آخر فروردین است، تا زندگی به روال عادی‌اش برگردد، با همان آفتابی که بیاید موها و چشم‌هایم را بسوزاند و لوس‌‌بازی اسم بهار برود پی کارش، آره، من تمام عمر بلاتکلیف بوده‌ام و کاش بشود فاصله این بلاتکلیفی را بدوم و تمام کنم، برای من بهار هیچ چیز نیست جز فراغت بوی خنک آلبالو که از موهای خیسم می‌آید... 

 

 

+  چهاردهم فروردین ۱۳۹۴   افسانه 

یهو انگار از همه چی کنده شده باشم انگار در اعماقی خالی شناورم، دور تا دورم خالی، که هیچ چیز نیست، قرار نیست هیچ چیز بشود، دورتادورم دور است، جای دوری افتاده‌ام، افتادنم درد دارد، دردی بی‌تسکین، استخوانهایم درد می‌کند، تا مغز استخوانم، توی سرم یکی می‌گوید نه هیچ چیز تو را تسکین نمی‌دهد، توی دلم هیچکی هیچی نمی‌گوید... رفته‌ام دور، نشسته‌ام توی دل خودم، درد می‌کشم، امروز توی شلوغ پلوغی آرایشگاه نشسته بودم زل زده بودم توی آینه دختره کناردستیم درآمد بهم گفت چه قدر آرامی... گفتم خسته‌ام... نگفتم دارم درد می‌کشم... در اعماقی دور دارم درد می‌کشم، توی سرم می‌گویم قرار هیچی نیست، قرار هیچی نبود، می‌گویم باید از این اعماق بروم کتاب‌های درس و مشق دانشگاهم را بخرم تا چشم به هم بزنم امتحان‌های پایان ترم شروع شده است... توی دلم هیچی نمی‌گویم...

 

+  بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۳   افسانه 

و از بزرگترین خوشی‌های زندگی‎؛ خریدن جوراب‌های راه‌راه رنگی است، پوشیدن جوراب‌های تمیز تازه شسته، به آرامی گرم شدن پاهای یخ‌زده با جوراب‌های بافت زمستانی، نگاه کردن توی آینه به پاهای قاب گرفته در جوراب‌های بلند نازک، نشستن در مهمانی و پا روی پا انداختن با جوراب‌های توری مشکی، دامن میدی با جوراب‌شلواری رنگی و کفش عروسکی، زنانگی با جوراب‌های گیپور نقش‌دار چیتان پیتان، ذوق‌زدگی با جوراب‌های چهارخانه سبز و قرمز، گلدار، چه می‌دانم، از این‌ها که خرس و گوزن و روبان و پاپیون دارند، اوه... از بزرگترین خوشی‌های زندگی داشتن هزار جفت جوراب است...

 

+  چهارم بهمن ۱۳۹۳   افسانه 

مطالب قدیمی‌تر