كز كردهام گوشه تاريك تاكسي انگشتهايم را بو ميكنم، باز ميگويم: اين بوي من نيست... از صبح هي به خودم گفتهام: اين بوي من نيست... اولش اولهاي صبح بود داشتم فكر ميكردم اين خبر را توي ليست اقتصادي بنويسم يا سياسي، از كلافگي انگشتهايم را گذاشتم روي صورتم، نوك انگشتهايم بوي عطر ميداد، من عطر نزده بودم، با بچهها دست نداده بودم، اصلا هيچكس اين دور و ورها اين عطر را ندارد، بويش خوب است، گرم است، امن است، از اين قديميها، چه ميدانم، از اين برندها، ماركها، باكلاسها... باز انگشتهايم را بو كردم، دلم نميآمد زياد بوش كنم، ميترسيدم تمام بشود، ميترسيدم وقتي تايپ ميكنم يا وقتي مينويسم يا وقتي فنجان چايام را برميدارم عطر سر ِ انگشتهايم برود، بعد ديدم مانتوم هم عطر دارد، روي آستينهايم، روي شانههاي مانتويم، گفتم: اين عطر از كجاست؟ تا عصر كار كردم و تا عصر عطر ِ خوبم دنبالم ميآمد، وقتي ميرفتم با مديرمان حرف بزنم، وقتي برميگشتم جواب خبرنگار ِ ميز كناري را بدهم، وقتي مينوشتم، وقتي توي تحريريه راه ميرفتم، دنبالم ميآمد، يك بار پايين ِ مقنعهام را آوردم بالا زير بينيام و بوش كردم و پشت ِ مقنعه براي خودم خنديدم، بوش خوش است، نميدانم، فقط بوش خوش است، كز كردهام گوشه تاكسي دارم برميگردم خانه و هي نوك انگشتهايم را بو مي كنم، گوشه پايين ِ مقنعهام را بو ميكنم، عطر من نيست، ولي مقنعهام، مانتويم، دستهايم، ژاكتم بويش را گرفتهاند، مثل كسي هستم كه انگار كسي در آغوشش گرفته باشد، دست گذاشته باشد دور ِ شانههاي مانتويش، دست كشيده باشد روي انحناي گردن مقنعهاش، فشرده باشدش... مثل كسي هستم كه انگار كسي در آغوشش گرفته است و دوستش داشته است و رفته است و عطرش روي لباسهاي من مانده است...
+
بیست و سوم آذر 1390  افسانه
|